#قهوه_تلخ_پارت_268
سلین سکوت کرده بود واینجوری ناراحتی من بیشتر می شد،شماره فرهاد رو گرفتم اما هنوز خاموش بود،اشک هام می ریخت با صدای گرفته گفتم:فرهاد از صبح گوشیش خاموشه جواب نمیده،الانم که بابا حالش بد شده بیشتر کلافه شدم.آقامحسن با ناراحتی گفت:نگران فرهاد نباش اونم بیمارستانه.
متعجب زده گفتم:بیمارستان؟!
_بله.
_حالش خوبه مگه نه؟
آقا محسن ساکت شد وبه جاده خیره شد.با صدای بلند گفتم:حالش خوبه؟
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.اشک از گوشه ی چشمش می چکید سریع اشک هاش رو پاک کرد.با ناراحتی گفتم:مطمنم برای بابا اتفاق بدی افتاده وگرنه فرهاد چرا رفته بیمارستان؟چرا گوشیش رو خاموش کرده؟چرا منو بی خبر گذاشته؟
آقا محسن گفت:می خواسته ناراحت نشی.
_به خاطر همینه امیرسام هم جوابم رو نمیده چون حال آقاجون خوب نیست مگه نه؟لال شدی سلین جوابم رو بده.
سلین با عصبانیت گفت:ساکت شو شیرین،تو رو خدا ساکت شو ساکت شو.
بغضش ترکید با صدای بلند گریه کرد،محکم بغلم گرفت وگفت:تو تنها نیستی ما همه کنارتیم هیچ وقت شیرینم تنهات نمیزاریم خواهرکوچکه.
اشک هام می ریخت صورتش رو بوسیدم وگفتم:دلم برات تنگ شده بود فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمتون.
اشک هام رو پاک کرد وگفت:ما هم دلمون برات تنگ شده بود،آقاجون خودش بهم گفت(برو دنبال شیرین خیلی زود بیارش).
اشک هام می ریخت با صدای گرفته گفتم:قربون قلب پاک آقاجون.
جلوی در بیمارستان ماشین رو نگه داشت از ماشین پیاده شدیم با عجله یکی درمیون پله ها رو پشت سر گذاشتیم.با دیدن قیافه ای آشفته ی امیرسام بدنم یخ کرد احساس می کردم یه پارچ آب سرد روم ریختن،سرجام ایستادم وبه چشم های گریون امیرسام خیره شدم با ناراحتی گفتم:امیریلم دیر اومدم؟
با دستش به صورتش زد وسرش رو تکون داد،آقامحسن نزدیک رفت وگفت:حالش چطوره ؟به هوش اومد؟
romangram.com | @romangram_com