#قهوه_تلخ_پارت_267
سرم رو بلند کردم نگاهی به ساعت روی دیوار کردم،متعجب زده گفتم:ساعت شش ونیم عصر است ،فرهاد که گفت زود میاد پس چرا اینقد دیر کرد؟!
شماره ی امیرسام رو گرفتم ،بوق می خورد اما جواب نمی داد.دیگه داشتم داغون می شدم با صدای بلند گفتم:لعنتی جواب بده.
دو یا سه بار پشت سرهم شماره اش رو گرفتم ولی جواب نمی داد.سراسیمه از روی صندلی بلند شدم گوشی رو روی مبل انداختم به طرف اتاقم رفتم که لباس بپوشم وبرم دفتر آقای وحدتی.مانتو صورتی کم رنگ رو از توی کمد برداشتم،صدای زنگ در توی گوشم سوت میزد.مانتو رو روی تخت گذاشتم با عجله به طرف در رفتم.با تعجب گفتم:سلین؟!
وقتی تصویر سلین رو توی اف اف دیدم متعجب زده خیره شدم،دکمه ی اف اف رو زدم در باز شد.آبجی سلین وآقامحسن پشت در بودن با دیدن قیافه ای ناراحت وگرفته شون دلشوره ی عجیب توی دلم ایجاد شد.سلین سلام داد،صورتم رو بوسید ومن رو بغلش کرد.تعارفشون کردم توی خونه،آقا محسن باصدای غمگین وگرفته گفت:شیرین خانم لطفا آماده شید بیاین پایین.
چشم هام رو درشت کردم گفتم:چرا پایین؟!
سلین دستم رو فشرد وگفت:می خواهیم ببریمت پیش ....
دستش رو جلوی دهنش گرفت وساکت شد .با ناراحتی گفت:نمی تونم.
قلبم داشت از جا کنده می شد ،مطمن بودم برای بابام اتفاقی افتاده،دستش رو گرفتم گفتم:برای بابا اتفاقی افتاده؟
آقامحسن گفت:چیز خاصی نیست فقط یکم فشارشون بالا رفته.
با کف دستم به صورتم زدم گفتم خدا مرگم بده من باعث شدم که حالش بد شه.
سلین گفت:آبجی لطفا لباس بپوش.
با عجله مانتوم رو پوشیدم وسوار ماشین آقا محسن شدم .از نگاه هر دوشون می شد فهمید که برای بابا اتفاقی افتاده،من خودم رو نمی بخشیدم اگه براش اتفاقی می افتاد.آقا محسن با ناراحتی گفت:شیرین خانم من مطمنم شما خیلی صبورید ،هیچ کار خدا بی حکمت نیست.شما باید براش دعا کنید با گریه هیچی درست نمی شه...
وسط حرفش پریدم با ناراحتی گفتم:مگه چی شده؟نکنه حال بابا خوب نیست.
دست سلین رو گرفتم وگفتم:جان سوده قسمت میدم بگو چی شده؟
سلین صورتش رو ازم برگردوند ،اشک هاش می ریخت،ناراحتیم بیشتر می شد با صدای بلند گفتم:لعنتی حرف بزن.
romangram.com | @romangram_com