#قهوه_تلخ_پارت_271


بابا با ناراحتی گفت:قسمتش همین بوده ،وگرنه کی فکرش رو می کرد فرهاد ...ای خدا .

امیرسام اشک هاش می ریخت گفت:اصلا باورم نمی شد انگار دارم خواب می بینم،من صبح باهاش بودم کلی باهم شوخی کردیم بعدش سه تای من وفرهاد وشیرین رفتیم پارک ‌،رستوران ،قهوه خونه.حتی قرار شد فردا برم نهار پیشش.هنوز دو ساعت بیشتر نبود که ازش خداحافظی کردم.دیدم از بیمارستان زنگ زدن گفتن (فرهاد شمس رو می شناسی؟گفتم:بله،گفتن :تصادف کرده)فکر می کردم فرهاد وشیرین هردوتا باهم بودن ولی وقتی بیمارستان اومدم دیدم فرهاد تنهاست وهمون لحظه مرده.

وقتی حرف های امیرسام رو شنیدم با صدای بلند گریه کردم.

از بیمارستان مرخص شدم ،بدون اینکه حرف بزنم با اشاره گفتم:منو برید خونه ی خودم ،خونه ی فرهادم.

رفتم توی اتاقم لباس های فرهاد رو برداشتم بو کشیدم بوی فرهادم رو می داد.انگار همین چند ثانیه قبل بود که دست های گرمش رو بوسیدم.همگی لباس مشکی پوشیده بودن،مامان یه بلیز ودامن مشکی کنارم گذاشت وگفت:رخت ها تو عوض کن این ها رو بپوش فردا مراسم تشیح جنازه فرهاد است همه میان.

لباس ها رو پرت کردم اون طرف ،با صدای بلند گریه کردم.به صورتم چنگ زدم، موهام رو کشیدم،داد زدم ولی بی فایده بود فرهادم دیگه نفس نمی کشید.سلین وشهین دست هام رو گرفتن وگفتن:گریه نکن خواهری.

ولی تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم .به هر طرف نگاه می کردم فرهاد رو می دیدم تا می رفتم به سمتش یهو غیب می شد.امیرسام با ناراحتی می گفت:شیرین با من حرف بزن ،دعوام کن ولی سکوت نکن.

اما من سکوت رو به همه چی ترجیح می دادم،دیگه حرفی برای گفتن نداشتم با هیچ کس میل سخنم نبود.مراسم تشیح جنازه فرهاد برگزار شد،وقتی توی تابوت دیدمش ترس کل وجودم رو احاطه کرد ،تازه فهمیدم فرهادم رو از دست دادم.به صورتم زدم ،دست هام رو گاز گرفتم ،داد زدم ،گریه کردم ولی فرهادم دیگه نفس نمی کشید،فرهاد دیگه حرف نمیزد،خودم رو روی جنازه اش انداختم وتوی گوشش گفتم:تو حرف نمیزنی منم دیگه حرف نمیزنم لال می شم برای همیشه.زیر قولت زدی فرهاد تو بهم قول داده بودی برای همیشه کنارم باشی همیشه ،ولی سر قولت نموندی،تنها رفتی تنهام گذاشتی.

مامان وسلین از روی جنازه بلندم کردن،وقتی دیدم فرهاد رو توی قبر گذاشتن داد زدم ولی بی فایده بود اون دیگه بیدار نمی شد.خاک ها رو روی صورتش ریختن .فرهادم دیگه نفس نمی کشیدم،خاک ها رو ریختم روی سرم داد زدم گریه کردم،فرهادم دیگه کنارم نبود.اون رفت برای همیشه ومن سکوت کردم برای همیشه .دیگه هیچ وقت با هیچ کس جز با فرهادم توی تنهای حرف نزدم،اون با لباس سفید رفت ومن برای همیشه سیاه پوش مردی شدم که با همه ی مردهای عالم فرق داشت،مردی از جنس دوست داشتن;صداقت;پاکی ویکرنگی،مردی که متعلق به من واین دنیا نبود،فرهاد یک فرشته بود که با اومدنش زندگیم رو زیر ورو کرد،یک فرشته که طعم محبت رو با اون چشیدم.

درسته زندگیم مثل فرهاد بود اما هیچ کجاش شیرین نبود.زندگیم تلخ بود تلخ تر از قهوه ی روزهای تنهاییم.

فرهاد رفت ولی خاطراتش موند،خاطراتی که بوی محبت می داد.

فرهاد رفت وتمام فصل های من پاییز شد،من دیگه مثل قبل نمی خندم ،مثل قبل حرف نمیزنم من گوشه گیر وتنها شدم.هربار که به یادش می افتم دوتا فنجان قهوه ی تلخ می ریزم یکی برای خودم ویکی برای فرهادم،من قهوه م رو گرم می خورم اما فرهاد دیگه قهوه شو نمی خوره،ساعت به من زل میزنه وبه چشم هام خیره می شه.

دلم می خواد برای یک بارم که شده دست های گرمش رو برای آخرین بار ببوسم و بگم :دست هات رو ازم نگیر که می ترسم توی این شلوغی گم شم.

حال من این روزها مثل کودکیست که توی شلوغی مادرش رو گم کرده وسط شهر ایستاده وگریه می کنه بدون اینکه با کسی حرف بزنه وکسی دردش رو بدونه...



romangram.com | @romangram_com