#قهوه_تلخ_پارت_262
_دوست دارم.
_من بیشتر.
اینبار گفت:تیکه تیکه می شم برات.
_خدانکنه.
صورتم رو به طرف امیرسام گردوندم وباهاش مشغول حرف زدن بودم،اما فرهاد هنوز محو تماشام بود.گوشه چشمی نگاهش کردم گفتم:چته دیوونه؟
بدون تو می میرم.
_وای بسه اینجوری حرف نزن.
فرهاد صورتش رو ازم بزگردوند،متوجه ی اشک هاش شدم .نگاهش کردم گفتم:داری گریه می کنی؟
اشک هاش رو پاک کرد وگفت: من خوبم.
امیرسام رو به فرهاد کرد گفت:چی شده داداش؟
فرهاد بلند شد از روی صندلی وگفت:نمی دونم چرا حالم اینجوریه.
با ناراحتی گفتم:حالت خوب نیست؟
_پرنسسم ،شیرینم خوبم ولی....
بلند شدم به طرفش رفتم ،دست هاش رو گرفتم گفتم:فرهادم به من بگو چی شده؟
_هیچی نشده اما فکر می کنم قراره اتفاقی بیافته.
romangram.com | @romangram_com