#قهوه_تلخ_پارت_260


_الهی شکر،فقط زود برو حاضر شو.

لباس پوشیدیم وباهمدیگه رفتیم بیرون ،با اینکه همه طردم کرده بودن ولی هربار که به چشم های قهوه ای فرهاد نگاه می کردم احساس می کردم تموم دنیا رو دارم،دنیای من خلاصه می شد توی چشم های فرهاد،چشم های پاک وبی آلایشش که ساعت نگاهش می کردم بدون اینکه پلک بزنم،دوست داشتم همیشه روزم رو با نگاه کردن به چشم هاش شروع کنم.فرهاد مشغول حرف زدن با امیرسام بود،منم محو تماشای فرهاد زیبا روح بودن.امیرسام دستش رو جلوی چشم هام گرفت وگفت:خوابی؟

خندیدم وگفتم:بیدارم.

فرهاد لبخندی زد وگفت:شیرینم به من داره نگاه می کنه.

امیرسام با تعجب گفت:مگه چند ساله نمی بینه تورو؟!

هر دو باهم خندیدیم وگفتیم:ما اگه یه دقیقه هم دیگه رو نبینیم دیوونه می شیم.

_خوشبحالتون.

فرهاد مکثی کرد وگفت:شیرین زندگیمه،خدا زندگی رو بهم داد .من تنها دلخوشیم شیرین است.

خودم رو بهش نزدیک کردم سرم رو روی سینه ش گذاشتم وگفتم:تو تنها دلیل نفس کشیدن منی،اگه یه روز نباشی من می میرم.

دستش رو جلوی دهنم گذاشت وگفت:خدانکنه زبونت رو گاز بگیر،الهی من پیش مرگت بشم.

_خدانکنه.

امیرسام با خوشحالی گفت:خوشحالم که می بینم اینقد هوای همدیگه رو دارید.

فرهاد گوشه چشمی نگاهم کرد وگفت:ما اگه هوای هم دیگه رو نداشته باشیم هوام هوای ما رو نداره.

سرم رو تکون دادم گفتم:حق با فرهاد است.

امیرسام تک لبخندی زد وگفت:پس بی هوا هوای منم داشته باشید.

romangram.com | @romangram_com