#قهوه_تلخ_پارت_259


روی صندلی نشستم ومنتظر تا دوش بگیره،بیاد که اولین صبحونه رو باهم بخوریم.نگاه به دور وبرم کردم از روی صندلی بلند شدم چهار طرف اتاق رو گشتم ،همه جا تمیز وهرچیز با نظم خاصی یه گوشه قرار گرفته بود،سراغ کادوهای دیشب رفتم ،کنار میز شیشه ای مشکی نشستم.همه کادوها گرون قیمت وزیبا بود اما هیچ کدوم به اندازه لبخند فرهاد وبودن کنارش من رو خوشحال نمی کرد،توی اون چند دقیقه ی که رفته بود توی حموم دلم حسابی براش تنگ شده بود انگار دیر وقت بود نمی دیدمش.با شنیدن صدای اف اف سرم رو بلند کردم نگاهم رو به سمت در سوق دادم،بلند شدم به طرف در رفتم.باورم نمی شد فکر می کردم دارم خواب می بینم امیرسام بود بدون اینکه حرفی بزنم دکمه اف اف رو زدم تا در باز شه .با خوشحالی به سمت در رفتم.وقتی امیرسام رو دیدم بدون اینکه حرفی بزنم خودم رو انداختم توی بغلش.امیرسام متعجب زده گفت‌:چی شده خاله جون؟!

_دلم برات خیلی تنگ شده بود.از آقاجون خبر داری؟

_‌‌ما که همین دیروز همدیگه رو دیدیم.آره خداروشکر خوبه صبح اونجا بودم.

با صدای فرهاد ،هر دومون به سمت آشپزخونه نگاه کردیم.فرهاد وقتی امیرسام رو دید نزدیک اومد باهاش سلام و احوال پرسی کرد.تعارفش کردم که صبحونه بخوره .

_الان که باید نهار خورد نه صبحونه.

فرهاد چشمکی زد وگفت:ما خواب موندیم.

_پس صبحونه نخورید بلندشید آماده شین بریم بیرون نهار.

نگاهش کردم گفتم:دعوت کی؟

خندید وگفت:نترس پولش رو خودم حساب می کنم. فکر جیب شوهرتی؟

لبخندی زدم وگفتم:بله.

فرهاد بهم زل زده بود همچنان نگاهم می کرد،امیرسام نگاهش کرد وگفت:چته داداش؟

_دارم به زندگیم نگاه می کنم.

لبخندی زدم وگفتم:ممنون عمرم.

امیرسام چشم هاش رو درشت کرد وگفت:چی شد شما دوتا رو؟

لبخندی زدم وگفتم:ما خوبیم.

romangram.com | @romangram_com