#قهوه_تلخ_پارت_256
از ماشین پایین شدیم به طرف ساختمون رفتیم.سوار آسانسوررشدیم طبقه ی پنجم نگه داشت،کلید رو از جیبش در آورد وگفت:چشم هاتو ببند لطفا.
_چشم هام رو بستم .
دستم رو گرفت وگفت:بدون اینکه چشم هاتو باز کنی بیا.
چند قدمی رفتم ،گفت:چشم هاتو باز کن.
چشم هام رو باز کردم،همه جا زیبا بود یک کیک بزرگ شکلاتی با کلی کادو کوچک وبزرگ روی میز،رقص نورهای رنگارنگ صدای ریتم آهنگ آرامبخشی که به آرامی بلند می شد .دستم رو جلوی دهنم گرفتم وهیجان زده گفتم:وای خدای من درست مثل یه رویاست.
_نه عزیزم همه چی واقعی است.
کیفم رو روی کاناپه گذاشتم،فرهاد دستم رو گرفت وگفت:بیا اینجا بشین.
روی مبل که نزدیک کیک بود نشستم.چاقو بزرگ که پاپیون صورتی بهش وصل بود رو برداشت وگفت:دو نفری باید ببریمش .
تکه ای از کیک رو بریدیم وکمی خوردیم،کادو ها رو یکی پس از دیگری باز کردم،همه زیبا و گران قیمت بودن.نمی دونستم چی باید بگم زبونم بند اومده بود.فرهاد دستم رو گرفت وگفت:بلندشو برقصیم .
بلندشدم همراه با فرهاد ساعت ها بدون اینکه خسته بشم رقصیدم.صدای خنده مون کل اتاق رو گرفته بود.بعد از ساعت ها رقص روی کاناپه نشستم،فرهاد گفت:قهوه؟
_بله.
لبخندی زد وگفت:تلخ؟
_مثل همیشه تلخ.
_چشم.
به طرف آشپزخونه رفت،به دور وبرم نگاه کردم خونه ی کوچک و زیبای بود خیلی زیبا وهمه چی با نظم وسلیقه خاصی یه گوشه قرار گرفته بود.بلند شدم به طرف آشپزخونه رفتم.از پشت سر فرهاد رو بغل گرفتم سرم رو روی شونه اش گذاشتم گفتم:فکر می کنم دارم خواب می بینم دلم می خواد هیچ وقت از این خواب بیدار نشم.
romangram.com | @romangram_com