#قهوه_تلخ_پارت_254


هیجان زده محکم بغلش گرفتم وگفتم:ممنونم مرد عاشقم.

گوشه ی لبش رو گاز گرفت وگفت:وای دور و اطراف تو نگاه کن همه دارن نگاه می کنن.

با خونسردی گفتم:بزار نگاه کنن ،بزار همه بدونن که من عاشقتم،تو دنیامی.

لب های گرمش رو روی پیشونیم گذاشت،چشم هام رو بستم .پیشونیم رو بوسید،احساس می کردم دیگه نفس نمی تونم بکشم حالم عجیب بود درست مثل دیوونه ها شده بودم،دست وپام سست شده بودم .دست هام رو فشرد وگفت:چرا دست هات سرده؟

با حرکت چشم هام گفتم:نمی دونم.

خندید وگفت:من می دونم.

گفتم‌:چرا؟

_چون گشنته.

چشمکی زدم گفتم:آره فکر کنم.

به طرف رستوران رفتیم ،درست روز اول روی همون صندلی ردیف دوم نشستیم به یاد اولین روزی که باهاش اومدم رستوران.دلم می خواست فرهاد غذا بخوره و من نگاهش کنم از نگاه کردن بهش سیر نمی شدم.به اصرار فرهاد شروع کردم به خوردن.بعد از صرف نهار،به همون کافه ی همیشگی رفتیم وخاطرات گذشته رو مرور کردیم،چه زود گذشت انگار همین دیروز بود باورم نمی شه،گذشت اما سخت گذشت.توی فکر فرو رفتم فرهاد نگاهم کرد وگفت:چرا ناراحتی؟

با ناراحتی گفتم:چه زود دلم برای بابا ومامانم تنگ شده.

رو به روم نشست و دست هام رو گرفت گفت:حقم داری می دونم سخته ولی تو رو خدا فقط یه قول بده گریه نکنی چون اون وقت منم گریه م میاد.





سرم رو روی دست های گرم مردانه اش گذاشتم،احساس امنیت می کردم با آرامش خاطر گفتم:گریه نمی کنم فرهادم ،من از این به بعد قول میدم همش بخندم چون تو کنارمی.

romangram.com | @romangram_com