#قهوه_تلخ_پارت_253
بعد از چند دقیقه امیرسام خداحافظی کرد وبه طرف ماشینش رفت،فرهاد در ماشین رو برام باز کرد داخل ماشین نشستم کنارم نشست وبه من خیره شد بدون اینکه حرف بزنه.دستم رو جلوی صورتم گرفتم وگفتم:اینقد نگاهم نکن خجالت می کشم.
_از این به بعد مال خودمی وهمش نگاهت می کنم یه دل سیر.
نگاهش کردم وگفتم:اما من هیچ وقت از دیدنت سیر نمی شم.
لبخندی زد وگفت:چون تو خیلی شکموی.
با صدای بلند گفتم:نه خیرم من شکمو نیستم.
چشمکی زد وگفت:موافقی به یاد اولین روزی که همدیگه رو دیدیم بریم پارک؟
با خوشحالی گفتم:همون پارک؟
_بله همون پارک.
_بعدشم بریم رستوران.
لبخندی زد وگفت:همون رستوران؟
با صدای بلند خندیدم وگفتم:بله همون رستوران.
ماشین رو روشن کرد،به طرف پارک رفتیم.همه ی خاطرات برام زنده شد وبوی تازگی می داد،ساعت ها روی برگ ها باهاش قدم زدم.با خوشحالی گفتم:خوشبختم خیلی.
_چرا؟
_چون با تو روی برگ ها قدم میزنم.
دستم رو گرفت وگفت:می خوام بهترین مرد زندگیت باشم اندازه تمام فصل ها باهات قدم بزنم تا هیچ وقت احساس تنهایی نکنی.
romangram.com | @romangram_com