#قهوه_تلخ_پارت_252
اشک هام رو پاک کردم وگفتم:هیچ وقت این شرطتون رو قبول نمی کنم.
_پس از منم نخواه که مثل سابق باشم.
_همیشه براتون دعا می کنم که لبخند روی لبتون باشه.
از پله ها پایین رفت،بعد از چند دقیقه با مامان خداحافظی کردم.امیرسام دستم رو گرفت گفت:شیرین من مثل بقیه نیستم که تنهات بزارم ،من همیشه کنارتم .
_ممنون امیرسامم.
امیرسام اشک هام رو پاک کرد وگفت:شیرین گریه نکن.
_چشم.
ازم خداحافظی کرد وبه فرهاد گفت:حواست رو خوب جمع کن خاله منو اذیت نکنی وگرنه تیکه بزرگه ات گوشته.
فرهاد دست هاش رو بست وگفت:من دستم بشکنه اگه بخوام دست روی زندگیم بلند کن.
اخمی کردم وگفتم:خدانکنه.
امیرسام خندید وگفت:نترس خاله جون دستش نشکست فقط گفت.
_همون گفتنم نباید بگه.
با خوشحالی گفت:خوشحالم از اینکه می بینم اینقد دوست دارین همدیگه رو.
romangram.com | @romangram_com