#قهوه_تلخ_پارت_251


_نگران نباش فرهاد کنارته.

بعد از کمی حرف زدن به طرف اتاق رفتیم .چادر سفید گل دار رو سرم کردم





روی صندلی نشستم فرهاد زیبا روح کنارم نشست.عاقد دست چپم نشسته بود برای بار دوم خطبه عقد رو خوند،نگاهی به بابا کردم نگاهم کرد و سرش رو پایین کرد.مامان که توی چشم هاش حلقه زده بود تا نگاهش کردم اشک هاش مثل قطرهای بارون از روی گونه اش سٌر خورد.امیرسام به طرفم لبخندی زد.با دلی آکنده از غم گفتم:بله.

ناخودآگاه بغضم ترکید ‌،اشک هام می ریخت.امیرسام نزدیک اومد وبهم تبریک گفت،بابا بدون اینکه تبریک بگه از اتاق بیرون شد.از روی صندلی بلند شدم خواستم پیش بابا برم،مامان دستم رو گرفت گفت:دخترم ،بابات گفت (بهت بگم که برات آرزوی بهترین ها رو داره).

مامان رو محکم بغل گرفتم با صدای بلند گریه کردم گفتم:بابام چطور دلش میاد اینجوری بامن برخورد کنه؟آخه گناه من چیه؟

مامان اشک هام رو پاک کرد وگفت:خودت خواستی پس ناراحت نباش.

با صدای بابا،سرم رو بلند کردم.دم اتاق ایستاده بود گفت:زن من پایین منتظرتم زود بیا.

با عجله به طرفش رفتم خودم رو به پاش انداختم گفتم:بابا فکر نمی کردم اینقد بی رحم باشید.

صورتش رو از من برگردوند وگفت:منم فکر نمی کردم منو با کسی عوض کنی.

_من عوضتون نکردم هنوزم مثل سابق دوستتون دارم.

پاش رو عقب کشید وگفت:خوشبخت بشی شیرینم.

نگاهش کردم وگفتم:هنوزم من شیرینتم؟

با نگاه غمگینش گفت:در اون خونه همیشه به روت بازه ،اما یه شرط دارم اینکه از شوهرت طلاق بگیری.

romangram.com | @romangram_com