#قهوه_تلخ_پارت_250
مرسی ممنون بنده هم خوب هستم،بله بله به خاطر همین خواستم بهتون بگم.نه خیر ما تازه رسیدیم،بله طبقه دوم،باشه هیچ اشکالی نداره،خدانگهدارتون.
مامان به طرف بابا رفت گفت:کی بود که باهاش حرف میزدی؟
_فرهاد بود.
_چی گفت؟کجاست؟
_گفت توی راهست داره میاد.امیرسام هم باهاشه.
لبخندی روی لبم نشست با شنیدن اسم امیرسام.تنها کسی بود که توی این موقعیت تنهام نذاشت.بابا به صندلی های فلزی که به هم دیگه متصل بودن اشاره کرد گفت:اونجا بشینید تا اون ها میان.
به طرف صندلی ها رفتم صندلی وسط نشستم مامان کنارم نشست،بابا کنار مامان نشست وبا دانه های تسبیح ور می رفت.سرم رو بلند کردم وبه در اتاق نیمه بازی که رو به رویم بود خیره شدم.عروس وداماد جوانی لبخند روی لبشون بود ومنتظر خطبه ی عقد بودن.از روی صندلی بلند شدم به طرف در رفتم تا از نزدیک شاهد این عقد آسمونی باشم.نفسی کشیدم بوی عطر فرهاد به مشامم رسید.سرم رو به طرف پله ها چرخوندم،فرهاد با امیرسام داشت می اومد.اونقدر زیبا شده بود که دلشوره ی عجیب به دلم نشست.کت سفید وشلوار مشکی با کفش های براق ،همراه با بوی عطرش در دلم غوغای به پا کرد.کنارم ایستاد وگفت:سلام شیرینم.
_سلام.
امیرسام نزدیک اومد دستش رو به طرفم دراز کرد ،دستم رو به نشانه ی سلام به طرفش دراز کردم .نگاهم کرد وگفت:سلام شیرین جون .
_سلام خوشحالم که می بینمت.
اخمی کرد وگفت:مگه می خواستی من رو نبینی.
بابا از روی صندلی بلندشد ،فرهاد به طرف بابا رفت باهاش سلام واحوال پرسی کرد.امیرسام نگاه به بابا ومامان کرد وگفت:بقیه کجان؟
با تعجب گفتم:منظورت از بقبه کیه؟!
_خاله سلین وآقا محسن.
با ناراحتی گفتم:همه ترکم کردن.
romangram.com | @romangram_com