#قهوه_تلخ_پارت_249


تا ببینی وقتی به تو فکر می کنم

چقدر خوب می افتم ..

_می دونم دوستم داری به خاطر همینه که دیونتم.

با صدای باز شدن در گوشی رو قطع کردم.مامان در چهارچوب در ایستاده بود گفت:بابات گفت(آماده شو،لباس هاتم جمع کن).

_چشم .

به طرفم اومد کنارم نشست با ناراحتی گفت:شیرین؟

دستش رو فشردم ونگاهش کردم گفتم:می دونم مامان چی می خوای بگی اما من انتخابم رو کردم‌،برای منم سخته دوری از شماها ولی بعد از یه مدت عادت می کنیم.اینجوری برای همه مون بهتره.

بلند شد به طرف در رفت گفت:امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشی.

از اتاق بیرون رفت ،چشمم به در بود ونظاره گر رفتنش بودم.بعد از چند دقیقه بلند شدم به طرف کمد لباس هام رفتم ولباس هام رو برداشتم توی چمدون گذاشتم.برای آخرین بار کنار پنجره نشستم وبه چهار طرف حیاط خیره شدم.سیم فلزی که لباس ها روش پهن بود با وزش باد صدای عجیبی ازش بلند می شد،درخت ها تازه جوانه زده بود وبوی بهار به مشامم می رسید ،آخرین روزهای زمستان بود وچند روز بیشتر به اتمام اسفندماه نمونده بود.با صدای بابا سرم رو از پنجره بیرون کردم گفتم:بله.

_تاکسی دم در است زود بیاین.

_چشم اومدم .

بابا به سمت در حیاط رفت،کیفم رو برداشتم ونگاهی داخل آینه انداختم باعجله از اتاق بیرون شدم.مامان دم اتاق ایستاده بود وقران دستش بود.قران رو بوسیدم از اتاق بیرون شدم مامان دنبالم اومد.بابا صندلی جلو کنار راننده تاکسی نشسته بود،من ومامان صندلی عقب نشستیم .ماشین حرکت کرد برای آخرین بار به گوشه وخاطرات بچگی هام که چه زود بزرگ شدم نگاه کردم.ناخودآگاه اشک از چشمم چکید با پشت دستم اشکم رو پاک کردم.به بیرون نگاه کردم اصلا حواسم سرجاش نبود بعد از چند دقیقه مامان دستش رو روی دستم گذاشت وگفت:پایین شو شیرین رسیدیم.

با تعجب گفتم:چی؟!

-رسیدیم.

نگاهی به دور وبرم کردم یادم اومد از ماشین پایین شدم.دنبال بابا راه افتادم بدون اینکه حرفی بزنم.در کشویی شیشه ای باز شد نگاهی کردم به تابلو بزرگی که روی دیوار نصب شده بود ،سردفتردار ومحضر دار وکیل پایه یک دادگستری هما پارسا.سرم رو پایین انداختم از روی راه پله ها بالا رفتم. طبقه ی دوم بابا ایستاد گوشیش رو از جیبش در آورد وشماره ی ناشناسی رو گرفت با لحن محترمانه گفت:سلام حالتون خوبید؟

romangram.com | @romangram_com