#قهوه_تلخ_پارت_246
می دونستم سرنوشت جدیدی از فردا برام رقم خورده با حسرت به در ودیوار نگاه می کردم و دقیق به صدای بابا و مامان گوش می دادم تا صداشون رو توی ذهنم پس انداز کنم.با اینکه دلم نمیومد شام بخورم ولی به عشق دیدن اون ها موقع شام سرمیز نشستم.مامان وقتی دید دارم با قاشق ور میرم گفت:چرا غذات رو نمی خوری؟
بابا گفت:شاید سیر است.هرکی گشنش باشه خودش غذا می خوره خونه ی جدید دیگه کسی نیست که تعارفش کنه.
مامان با ناراحتی گفت:خدا منو بکشه تو هنوز نمی تونی یه زندگی رو بچرخونی.
بابا نگاه به مامان کرد گفت:نمی خواد تو نگرانش باشی از فردا حق نداری اسمش رو توی این خونه بگیری وگرنه اون روی ....
مامان وسط حرفش پرید و رو به من کرد گفت:شیرین هنوز دیر نشده.
قاشق رو توی بشقاب گذاشتم گفتم:برای من دیر شده.
مامان با عصبانیت گفت:یه جوری می گی دیر شده انگار چندتا بچه قد ونیم قد ازش داری.
بابا نیشخندی زد وگفت:زن تو چه گیری بهش دادی بزار خودش هرچی فکر می کنه به صلاحشه انجام بده.
_مگه می شه چیزی نگم جیگر گوشمه.
با عصبانیت گفت:جیگر گوشه ات به فکرت نیست توهم سعی کن بی خیال خودت رو بگیری.
صندلی رو به عقب کشیدم و بلند شدم .مامان نگاهم کرد وگفت:تو که چیزی نخوردی.
_ممنون میل ندارم.
بابا بلندشد ،مامان با تعجب گفت:تو کجا ؟!
_میرم داخل حیاط یه فنجون چای بیار.
_باشه.
romangram.com | @romangram_com