#قهوه_تلخ_پارت_244


_فقط صبر داشته باش.خودم فردا میام با پدرت حرف میزنم.

بعد از چند دقیقه حرف زدن و دلداری

تماس قطع شد.هر ثانیه قدر یه سال برام می گذشت احساس می کردم توی قفسم ،فقط چشمم به در ودیوار یا ساعت روی دیوار بود.بعضی وقت ها احساس می کردم ثانیه ها از کار افتاده،یا اینکه روزها تکراری شده است و هر روز هزار بار تکرار می شود تا تنها یک چیز را برایم یاد آوری کند اینکه من تنها می شوم.خیلی برام سخت بود دوری از خونوادم ولی از فرهادم نمی تونستم دل بکنم .هر روز هزار بار خاطرات خوبم رو مرور می کردم دل کندن از خاطرات گذشته برایم سخت بود اما چاره ای نداشتم.هربار که دلم سخت می گرفت کنار پنجره می رفتم و به درخت های قد ونیم قد دور حوض آبی رنگ خیره می شدم .باد دست نوازشگرش را لای موهایم می کشید ونسیم خنگی از کنار گوشم می گذشت ،دست هام رو محکم بغل می گرفتم وسرم را روی پاهای گرمم می گذاشتم.می دونستم آخرین روزهای است که کنار خونوادم هستم و دیگه هیچ وقت نمی تونم ببینمشون. چیزی به رقم خوردن سرنوشتم وشروع یک زندگی نو نمونده بود.هر ثانیه که می گذشت دلشوره م بیشتر می شد.





شروع یک صبح جدید با نوازش نور خورشید روی صورتم وبیدارشدن با صدای قارقار کلاغ ها ،خیره شدن ساعت به درخت خرمالو وخرمالوهای کال همه یک زیبای خاص را بیان می کردن،پر انرژی بودم شاید به خاطر اینکه فرهادم رو می دیدم انگار چندسال بود که نمی دیدمش با اینکه دیروز دیده بودمش.بعد از صرف صبحونه به طرف اتاقم اومد وتختم رو درست کردم ،لباس عوض کردم دستی به صورتم کشیدم.فرهاد پیام داده بود(دارم میام عزیزم) .پیامش رو چندین مرتبه پشت سر هم مرور کردم .اون داشت می اومد که سرنوشت تازه ای برام رغم بزنه نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟فقط یک چیز می دونستم اینکه دلم دیوانه بودن با فرهاد رو می خواست.کنار پنجره رفتم چشم هام رو بستم هوای آزاد رو تنفس کردم احساس می کردم هوا بوی فرهاد رو میده،سیر نمی شدم از بویش.با صدای زنگ در حیاط نگاهم رو دوختم به در حیاط ،بابا به سمت در حیاط رفت بعد از چند دقیقه بابام همراه فرهاد داخل حیاط اومدن،تعارفش کرد داخل خونه،فرهاد زیبا رو همراه بابام به سمت در ورودی رفتن.وقتی فرهاد رو دیدم پرده حریری رو انداختم واز پشت پرده بهش خیره شدم.پشت در رفتم گوش ایستادم تا صداشون رو بشنوم اما اونقد آروم حرف میزدن که هیچ صداشون نمی اومد،بعد از نیم ساعت تقه ای به در خورد اولش احساس کردم باباست ولی با شنیدن صدای مامان فهمیدم که مامان پشت در است.در رو باز کرد نگاه به من کردوگفت:بیا بابات می خوادباهات حرف بزنه.

بلند شدم و دنبال مامان رفتم.بابا روی صندلی چوبی قهوه ی نشسته بود با اشاره ای دستش به من گفت :بشین.

رو به رویش نشستم وبه چین وچروک های پشت دست هاش خیره شدم .تک سرفه ی کرد گفت:فرهاد حرف های منو شنید و گفت:که تو گفتی نمی خوای برات مراسم بگیره؟

نگاهش کردم با خونسردی گفتم:بله من گفتم که نمی خوام.

_باشه پس قرار محضر موند برای فردا.

مامان که ایستاده بود با تعجب گفت:فردا چه زود؟

بابا لبخندی زد وگفت:کار خیر رو نباید برا فردا گذاشت.

مامان زنگ زده به شهین و سلین به اون هام گفته بود که فردا بیان محضر .توی اتاقم بودم که صدای مامان رو شنیدم داشت با بابا حرف میزد می گفت:به شهین وسلین گفتم که فردا بیان مراسم شیرین ،ولی گفتن نمی تونن بیان.

بابا بدون اینکه دلیل نیامدنشون رو بپرسه گفت:اشکال نداره شاید کار دارن نمی تونن بیان .

_آخه چه کاری؟

romangram.com | @romangram_com