#قهوه_تلخ_پارت_243
از اتاق رفت بیرون.
ته دلم بدجور ناراحت بودم،چشمم به در اتاق بود توی فکر وخیال فرو رفتم باورم نمی شد با انتخابم همه چی رو از دست میدم.آه سردی کشیدم و گوشیم رو برداشتم شماره فرهاد رو گرفتم،با دومین بوق جواب داد:جانم؟
_فرهاد؟
_جان شیرینم بگو.
با ناراحتی گفتم:بابام گفت که بهت بگم که فردا بیای قرار محضر رو بزاره.
با خوشحالی گفت:پس چرا ناراجتی عزیزم ؟خوشحال باش گلم.
_منم خوشحالم ولی تنها می شم از این به بعد.
_عزیزم من کنارتم.
با ناراحتی گفتم:من نمی تونم دوری از بابام رو تحمل کنم.
_عزیزم بابات هم نمی تونه دوری و نبودنت رو تحمل کنه مطمنم به دو روز نکشیده خودش سراغت رو می گیره.
آه سردی کشیدم گفتم:خدا کنه.
romangram.com | @romangram_com