#قهوه_تلخ_پارت_241
_آره مطمنم که حال تو رو دارم.
مکثی کرد وگفت:شیرین؟
_جان.
_شیرین تو اگه بخوای من برات بهترین مراسم رو می گیرم می خوام تک باشی ...
وسط حرفش پریدم وگفتم:من انتخابم رو کردم ،مراسم نمی خوام همین که تو کنارمی برام کافیه و تکم.
با ناراحتی گفت:آخه شیرین هر دختری دوست داره خودش رو توی لباس عروس ببینه.
لبخندی زدم وگفتم:اما من دوست دارم تو رو کنار خودم ببینم.من دوست دارم اسمم توی شناسنامت بره،دلم می خواد یه روز با مالکیت اسمت رو صدا بزنم بگم فرهادم .
_جان شیرینم.
خندیدم وگفتم:چه لذتی داره این جان گفتن.
_جانم.
بعد از کمی گفت وگو تماس قطع شد .گوشی رو کنارم گذاشتم روی تخت دونفره ام دراز کشیدم.با اینکه عجیب دلم گرفته بود اما خودم رو بی خیال نشون می دادم.با صدای باز شدن در سرم رو بلند کردم تا چشمم به بابا افتاد از روی تخت بلند شدم سلام دادم.
بابا به طرف صندلی که کنار دیوار بود رفت گفت:بشین می خوام باهات حرف بزنم.
_چشم.
گوشه ی تخت نشستم به لب های بابا چشم دوختم منتظر حرف هایش بودم.
_شیرین تو بچه نیستی که من بخوام نصیحتت کنم ،زندگیته وحق انتخاب داری اما با این انتخابت همه چی رو از دست میدی حتی صدامون رو.الان گرمی نمی فهمی ودلم می خواد هیچ وقت از انتخابت پشیمون نشی.شیرین من از شرطی که گذاشتم هیچ وقت نمی گذرم پس سعی که تو نظرت عوض شه.
romangram.com | @romangram_com