#قهوه_تلخ_پارت_240


دیگه حوصله ی نیش وکنایه های مازیار رو نداشتم با عصبانیت گفتم:خیلی خوشحالم از اینکه می بینم حسودیتون می شه...

وسط حرفم پرید و گفت:به کی به تو حسودیم می شه ؟من به حالت تاسف می خورم که آخر وعاقبت با یه بچه سرراهی یکی شد.

با صدای بلند قهقه زد.از کوره در رفتم آب دهنم رو قورت دادم گفتم:خفه شید شما اجازه ندارید به حرف توهین کنید.

چشم هاش رو درشت کرد باصدای بلند عربده کشید :دختره احمق به کی گفتی خفه؟

بابا با عصبانیت به من نگاه کرد گفت:زود باش معذرت خواهی کن.

سرم رو پایین کردم.با صدای بلند گفت:معذرت خواهی کن.

سرم رو بلند کردم گفتم:اونی که باید معذرت خواهی کنه اونه نه من.

با سیلی محکمی که بابا توی دهنم زد برق از چشم هام پرید.فرهاد از جاش بلند شد با ناراحتی گفت:وای خدای من.

دستم رو جلوی دهنم گرفتم،سوده با ناراحتی به طرفم اومد گفت:خاله از دهنت داره خون میاد.

بدون اینکه سرم رو بلند کنم باعجله به طرف اتاقم رفتم،خودم رو روی تخت سرو تنهاییم انداختم با صدای بلند گریه کردم،طعم خون رو حس می کردم به طرف آینه رفتم تا دستمال بردارم.نگاه کردم به تصویرم ،دهنم رو باز کردم زبونم خونی شده بود خیلی درد می کرد.پایین کمد نشستم به کمد چوبی تکیه دادم چشم هام رو بستم تا می تونستم گریه کردم ،دیگه اتاقم مثل قبلاها بوی محبت نمی داد ،داشتم خفه می شدم نفس کم آورده بودم.به طرف پنجره رفتم تا کمی هوا استشمام کنم ،سرم رو به شیشه کوبیدم گفتم:خدایا زودتر از این جهنم خلاصم کن.دیگه کم آوردم.

نگاهم رو دوختم به گنجشک های کوچک که روی درخت خرمالو بود.با صدای جیک جیکشون سرم رو روی پاهام گذاشتم چشم های خیسم رو بستم.بدنم سرد بود،سرم از شدت درد داشت می ترکید حالم خوب نبود.نفس کم آورده بودم برای نفس کشیدن و زندگی دوباره.سکوت سردی چهار طرف اتاق رو گرفته بود،صدای سکوت داشت گوش هام رو کر می کرد.دست هام رو جلوی گوش هام گذاشتم چشم هام رو بستم با صدای زنگ گوشی از فکر وخیال پریدم بیرون،با تعجب گفتم:یعنی کی می تونه باشه؟!

به طرف گوشی رفتم،با نگاه غمگین به صحفه ی گوشی خیره شدم.لبخندی روی لبم نشست گوشی رو برداشتم با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم:سلام .

نفسی عمیق کشیدم روی تخت نشستم به پنجره ی نیمه باز نگاه کردم صدای خوش آهنگش توی گوشم طنین انداز شد:سلام شیرینم خوبی؟

چشم هام رو بستم با خوشحالی گفتم:فرهاد مگه می شه من صدات رو بشنوم و حالم خوب نشه؟

صدای خنده اش نقشی روی قلبم انداخت با صدای بلند خندید گفت:پس حال منو داری؟

romangram.com | @romangram_com