#قهوه_تلخ_پارت_239
مازیار خان نیشخندی زد وگفت:آقا پسر حواس مثل اینکه اینجا نیست.
_ببخشید یه خورده شوکه شدم.
شهین پوزخندی زد وگفت:منم جای تو بودم شوکه می شدم یه بچه پرورشگاهی یهو خودش رو میون یه خانواده پرجمعیت ببینه.
بالافاصله شهین ومازیار شروع کردن به خندیدن.فرهاد سرش رو پایین انداخت،مازیار رو محسن کرد وگفت:من که آقا محسن خجالت می کشم از این به بعد بگم باجناقم یه بچه پرورشگاهی بوده .
شهین پوزخندی زد،سلین نگاهی به من کرد وگفت:شیرین هنوزم دیر نشده.
اخمی کردم و گفتم:من انتخابم رو کردم.
آقامحسن گفت:خوشبخت بشی شیرین خانم.
مازیار با حالت تمسخر گفت:چجوری خوشبخت بشه وقتی که همه ترکش می کنن؟
با عصبانیت گفتم:خدا که ترکم نکرده.
بابا چشم غره ی به طرفم رفت گفت:ساکت.
_از من می خواهید ساکت شم ولی به بقیه اجازه می دید که به فرهاد هرچی دوست دارن بگن.
شهین رو به من کرد:فرهاد اگه فکر تحقیر کردنش بود هیچ وقت پاش رو توی این خونه نمی ذاشت.
امیرسام گوشه چشمی به مامانش نگاه کرد وگفت:مامان لطفا هیچی نگید.
با ناراحتی گفتم:بزار راحت باشن هر کی هرچی دلش می خواد بگه ولی انتخابم برای من مقدسه.
مازیار با نیش وکنایه گفت:آره مطمنم که خودتو هم براش مقدسی ،این رو روز اول فهمیدم که به خاطرت توی پارک باهام درگیر شد.
romangram.com | @romangram_com