#قهوه_تلخ_پارت_238
همه با تعجی به بابا خیره شدن،به حرفش ادامه داد گفت:بهترین مراسم رو برات می گیرم ولی...
سکوت کرد واز روی مبل بلند شد،همگی منتظر دنباله ی ولی بابا بودیم.بابا با ناراحتی گفت:ولی بعد از مراسمت تو دختر این خونه نیستی دیگه وهیچ نصبت فامیلی با خانواده ی یغمایی نداری.
با صدای بلند گفت:هرکس هم که خواست با شیرین بعد از مراسم ازدواجش رفت وآمد داشته باشه درست مثل شیرین اسمش رو از توی شناسنامم خط میزنم.
همه ساکت بودن.به سختی آب گلوم رو قورت دادم،از جام بلند شدم چند قدمی به طرف بابا رفتم با ناراحتی گفتم:چطور دلتون میاد این حرف ها رو اینقدر راحت بگید.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:تو چطور دلت اومد خونوادت رو به خاطر فرهاد عوض کنی؟
_من گناه نکردم،من فقط زندگیم رو انتخاب کردم حق انتخاب این یه کار رو که داشتم.بعدشم من با فرهاد زندگی می کنم نه شماها.
بابا نیشخندی زد وگفت:خوشبخت بشی باهاش.
به طرفش رفتم،خودم رو به پاش انداختم و دستم رو روی انگشت های پاش گذاشتم،بغضم ترکید اشک هام می ریخت با ناراحتی گفتم:برای من همین که گفتین خوشبخت بشی کافیه.
بابا پاش رو عقب کشید رو به فرهاد کرد گفت:هر وقت که خواستی مراسمت رو بگیر.
رو به فرهاد کردم گفتم:من مراسم نمی خوام،وقتی که خونوادم من رو ترد می کنن من مراسم نمی خوام یه جشن عقد کوچیک کافیه،توهم با نظر من موافقی؟
فرهاد مضطرب نگاهم کرد گفت:هر جور تو راحتی من حرفی ندارم.
مامان متعجب زده گفت: مگه همچین چیزی هم می شه که مراسم نگیریم؟
با صدای بلند گفتم:من نمی خوام مراسم بگیرم...
بابا نگاه به فرهاد کرد وگفت:فردا خوبه؟
فرهاد با تعجب گفت:چی!
romangram.com | @romangram_com