#قهوه_تلخ_پارت_237
_پس برو جلوی همه حرف دلت رو بگو.
_چشم.
دستم رو رها کرد ،چادرم رو درست کردم.قدم هام رو برداشتم،همه با دیدن من نگاهشون رو به طرف من سوق دادن ومحو تماشای من شدن.سکوتی چهار طرف رو حکم فرما شد،فرهاد روی مبل یک نفره نشسته بود نگاه گرمش رو توی نگاهم گره زده بود،نگاهش کردم خوشتیپ تر از هر روز شده بود توی جمع جلوه نمایی می کرد.مازیارخان که کنار شهین نشسته بود با صدای بلند ونگاه خبیثش گفت:ماشالا به شیرین خانم خودشون اومدن تا حرف هاشون رو بزنند.
به طرف بابا نگاه کردم،نگاهش رو ازم دزدید.اخمی روی صورتم نشست،شهین با نیش وکنایه گفت:سلامت رو که قورت دادی آبجی جون،لااقل چای می آوردی تا گلومون خیس می شد.
سلین بلند شد از روی مبل مشکی چرم ،در جواب شهین گفت:من الان چای میارم.
مازیار گفت:وا چرا شما چای میارین ؟باید شیرین چای بیاره.
با لحنی خشن گفتم:لازم نکرده کسی چای بیاره خودم چای میارم .
بابا بدون اینکه به من نگاه بکنه گفت:بیا بشین می خوام جلوی همه نظرت رو بگی.
مامان با گوشه چشمی اشاره کرد که بشینم.به طرف مامان رفتم کنارش نشستم،بابا نگاهم کرد وگفت:همه چی رو خوب می دونی راجب آقا فرهاد نیازی به تحقیق یا گفت وگو نیست؟
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.
بابا اینبار عصبانی تر گفت:من هنوز سر حرفی که زدم هستم ،تو هم سر حرفت هستی یا نه؟
به فرهاد نگاه کردم،با نگاه مهربونش داشت نگاهم می کرد بدون اینکه حرف بزنه ولی از نگاهش می شد حرف هاش رو خوند.آب دهنم رو قورت دادم به شهین ومازیار نگاه کردم در حال پچ پچ کردن بودن .
نگاهم رو مثل پرستوی بی بال وپر دور کردم از آن ها.ته دلم دلشوره داشتم ،درون دلم غوغا بود.با صدای بابا به خودم اومدم که گفت:شیرین،من قبول می کنم که با فرهاد ازدواج کنی.
romangram.com | @romangram_com