#قهوه_تلخ_پارت_236


سرم رو پایین کردم دست های گرمش رو گرفتم بوسه ی بر روی دست هاش زدم با ناراحتی گفتم:مامان منو ببخش به خاطر همه ی بدی هام.

سرم رو بلند کرد وگفت:اگه می خوای ببخشمت جواب فرهاد رو نه بده.

_من جوابش رو دادم.

_چه جوابی؟

_بله.

با نگاه غمگینش گفت:پس از منم نخواه که ببخشمت.

دستش رو گرفتم گفتم:تو یه مادری ومطمنم مادر بچه شو می بخشه.

دستش رو کشید گفت:من نمی بخشم.

از اتاق بیرون شد وگفت:بیا کارت داره.

بعد از اینکه مامان از اتاق بیرون شد،کنار آینه رفتم تصویرم رو توی آینه دیدم.بغض گلوم رو گرفت باورم نمی شد روز خواستگاریم اینقد ناراحت باشم.

اشک هام رو پاک کردم ،قدم های سردم رو برداشتم به سمت در اتاق.لحظه ای پشت در ایستادم نفسی کشیدم سرم رو بلند کردم با ناراحتی گفتم:خدایا به تو توکل می کنم کمکم کن.

دست هام رو مشت کردم،آب دهنم رو قورت دادم.در رو باز کردم به طرف سالن پذیرای رفتم چند قدمی نزدیک شدم ایستادم به صدای بابا گوش سپردم داشت با فرهاد حرف میزد.سنگینی دستی رو روی شونه م حس کردم سرم رو برگردوندم نگاهی به چشم های پر از محبتش کردم،لبخندی زد وگفت:چرا دم در ایستادی؟برو تا ببیندت.

دستش رو محکم فشردم وگفتم:دلشوره دارم.

دستم رو فشرد وگفت:بهت حق میدم ولی فرهاد به امید تو اومده نه حرف های آقاجون.تو اگه الان نری پیشش فکر می کنه زیر حرفت زدی.

نفسی کشیدم گفتم:نه امیرسام من هیچ وقت حرفم عوض نمی شه.

romangram.com | @romangram_com