#قهوه_تلخ_پارت_235


سلین به طرف کمد لباس هام رفت،یکی از شیک ترین لباس هام رو انتخاب کرد وبه طرفم اومد،با خوشحالی گفت:این ها رو بپوش.

مامان نگاهی به لباس ها کرد وگفت:آره این ها عالیه.

با بی حوصلگی گفتم:من لباسم خوبه عوضش نمی کنم.

سلین گفت:وای شیرین لجبازی رو بزار کنار،زود باش بپوش تا نپوشی من از اتاق بیرون نمیرم .

لباس رو از سلین گرفتم گفتم:شما برید من می پوشم.

مامان لبخندی زد گفت:آفرین دخترم .

تا از اتاق بیرون شدن لباس رو پرت کردم کف اتاق با ناراحتی گفتم:لباسم رو عوض کنم دل شکستم رو چیکارش کنم،دلم که عوض نمی شه.

اشک هام از روی گونه هام سُر می خورد،احساس تنهای می کردم بدجور غریب بودم.بعد از چند دقیقه مامان اومد با تعجب نگاهم کرد گفت:تو که هنوز لباست رو عوض نکردی.

_لباسم خوبه نیازی نیست که عوضش کنم.

چادر سفید گلدار رو به طرفم دراز کرد گفت:بیا این رو سرت کن،برای تو کنار گذاشته بودم که چنین روزی سرت کنی.

چادر رو ازش گرفتم به گل های قرمز رنگ روی چادر خیره شدم،مامان دستش رو روی شونه م گذاشت گفت:چرا نگاه می کنی ؟سرت کن.

بدون اینکه حرفی بزنم چادر رو سرم کردم.مامان نگاهم کرد گفت:ماشالا هزار ماشالا مثل یه دسته گل شدی.

مکثی کرد گفت:شیرین هنوز دیر نشده.

_برای من دیر شده من انتخابم رو کردم.

با صدای بلند گفت:چه انتخابی ؟مثل پدرتی لجباز ویک دنده.

romangram.com | @romangram_com