#قهوه_تلخ_پارت_234
_برای من همه چی تموم شده،من راهم رو انتخاب کردم.
با ناراحتی گفت:این حرف رو نگو تو یعنی دلت میاد خونوادت رو فراموش کنی؟
-من فراموششون نمی کنم ولی خونوادم من رو فراموش کردن.آبجی منم احساس دارم حق انتخاب دارم.
در اتاق باز شد شهین تلخندی زد به طرف ما اومد گفت:خلوت کردین.دارین چی می گین؟
سلین رو به شهین کرد گفت:من که هرچی بهش می گم این حرف خودش رو میزنه نمی دونم به چه زبونی بفهمونمش.
شهین نگاهم کرد گفت:اگه از این خونه بری دیگه هیچ وقت حق برگشتن و پشیمونی نداری.
_مگه می خوام پشیمون شم؟
شهین کنارم نشست گفت:خیلی زود پشیمون می شی مطمنم.
با جدیت گفتم:اینقد مطمن نباش.
بعد از چند دقیقه مامان اومد گفت:شماها اینجاین بیاین که فرهاد اومد.
شهین و سلین همزمان با هم دیگه بلند شدن.مامان نگاهی به من کرد وگفت:این چه سر وضعی که داری؟بلند شو لباست رو عوض کن.
شهین پوزخندی زد وگفت:می دونه که انتخاب شده است به خاطر همین لباس عوض نکرده.
سلین با لحن مهربان گفت:شیرین جان لباس تو عوض کن،یخورده به خودت برس.
با نگاه افسرده م گفتم:من همینجوری خوبم.
مامان به طرفم اومد گفت:زشته دخترم با این لباس ها،بلندشو از توی کمدت لباس قشنگ هات رو بردار بپوش.
romangram.com | @romangram_com