#قهوه_تلخ_پارت_233


بابا از زیر شیشه ی عینکش گوشه چشمی نگاهم کرد،لبخندی روی لبم نشست اخم کرد به طرفم.خودش رو مشغول خوردن صبحونه کرد،مامان نگاهم کرد گفت:چرا نمی خوری؟

_دلم نمیاد.

مامان با ناراحتی گفت:دلم نمی خواد ناراحتی تو ببینم چرا با خودت اینجوری می کنی؟

_چیکار کردم؟

_خودت ببین چیکار کردی،شیرین یه روزی افسوس این روزها رو می خوری الان عشق کورت کرده.

بابا فنجون رو روی میز گذاشت گفت:بهش گفتی بیاد؟

می دونستم منظورش فرهاد است،با ناراحتی گفتم:بله بهش گفتم.

مامان رو به بابا کرد گفت:چی می خوای بهش بگی؟

بابا عینکش رو از روی چشم هاش برداشت و روی روزنامه گذاشت گفت:هرچی بخوام بگم تو هم می شنوی نیازی نیست زودتر برات توضیح بدم.

با نگاه مظلومانه ام بهش خیره شدم،چقد پیر شده بود روی پیشونیش چین و چروک افتاده بود،موهای سرش سفید شده بود،پایین چشم هاش گود شده بود .دیر وقت بود اینقد دقیق بهش نگاه نکرده بودم.بابا متوجه ی نگاهم شد از روی صندلی بلند شد،مامان نگاهش کرد گفت:تو چرا نمی خوری؟

_میل ندارم.

از آشپزخونه بیرون شد،به قد بلند قامتش خیره شدم اشک هام می ریخت،قطره ی اشک روی دستم چکید.مامان با ناراحتی گفت:به نظرت ارزش این همه ناراحتی رو داره؟

از روی صندلی بلند شدم با صدای بلند گفتم:نمی دونم هیچی نمی دونم.

داخل اتاقم رفتم.احساس خفگی می کردم ،قلبم رو چنگ زدم سرم رو بلند کردم با صدای بلند داد زدم.

چند روز به همین طریق سپری شد و من روز به روز بیشتر دلتنگ پدر می شدم،برام سخت بود ببینم باهام حرف نمیزنه .هربار نگاهش می کردم خودش رو ازم دور می کرد،دیگه بریده بودم .شب و روز توی اتاقم بودم به در ودیوار خیره می شدم.توی خواب بیدار بودم و توی بیداری خواب بودم همه ی کارهام برعکس شده بود.بالاخره روز موعود فرا رسید قرار بود فرهاد بیاد خواستگاریم.بابا تلفنی با فرهاد حرف زده بود و قرارشده بود بیاد خونه تا رو در رو باهاش حرف بزنه.مامان از اول صبح مشغول تدارک دیدن خواستگاری شب بود.بابا به شهین ومازیار ،سلین و محسن زنگ بود به اون هام گفته بود که شب بیان.اما فرهاد تنها بود و می گفت:(خجالت می کشم،دلشوره دارم).چشمم به ساعت بود چشم به راه فرهاد بودم.سلین کنارم نشسته بود گفت:شیرین هنوزم دیر نشده می تونی نه بگی وهمه چی رو مثل روز اول کنی.

romangram.com | @romangram_com