#قهوه_تلخ_پارت_232


سکوت کرد به جاده خیره شد،بعد از چند دقیقه سر کوچه نگه داشت،سرش رو روی فرمون ماشین گذاشت گفت:رسیدیم.

در ماشین رو باز کردم ،نگاهش کردم گفتم:این روزها خیلی دیر می گذره برای رسیدن به تو.

سرش رو بلند کرد گفت:هر ثانیه اش قد یه سال است،اما متوجه شدی وقتی کنار همیم چه زود می گذره؟

_آره ،بودن در کنار تو یعنی بهشت و نبودن یعنی جهنم.

_قول میدم از این به بعد تموم روزهات رو بهشت کنم.

از ماشین پایین شدم،چند قدمی رفتم ایستادم صورتم رو بردگردوندم نگاهش کردم،اشک هاش رو پاک کرد و دستش رو برام تکون داد،بغض گلوم رو گرفت ،قدم هام رو برداشتم با عجله به طرف حیاط رفتم.آروم دم حیاط رو باز کردم،نگاهی کردم کسی داخل حیاط نبود پنجره اتاقم هنوز باز بود و پرده با وزش باد می رقصید.به طرف پنجره رفتم،پرده رو کنار زدم داخل اتاق رفتم.پنجره رو بستم،کیفم رو میز کنار پنجره گذاشتم.متوجه ی صدای چرخش کلید توی قفل در شدم،با عجله خودم رو روی تخت پرتاب کردم،شالم رو در آوردم ملافه رو روی صورتم انداختم،از زیر ملافه به سمت در نگاه کردم.مامان در اتاق رو باز کرد و چند قدمی به طرفم اومد گفت:هنوز خوابی؟

از زیر ملافه با صدای خوابالو گفتم:بله.

_بیدارشو دست وصورتت رو بشور بیا صبحونه بخور.

به طرف در رفت, از اتاق بیرون شد.ملافه رو کنار زدم،با عجله لباس عوض کردم.

با اینکه اشتهاع نداشتم ولی به امید اینکه با بابا حرف بزنم ومتقاعدش کنم به سمت آشپزخونه رفتم.مامان مشغول ریختن چای توی فنجون بود کنار سماور ایستاده بود.دست وصورتم رو شستم با حوله خشک کردم ،بابا داشت طبق همیشه روزنامه می خوند.با صدای بلند گفتم:سلام.

بابا بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:سلام.

مثل همیشه با خوشرویی جواب سلامم رو نداد،روبه رویش نشستم .مامان فنجون چای کم رنگ رو جلوم گذاشت با لحن مهربان گفت:پنیر یا خامه؟

نگاهش کردم با ناراحتی گفتم:میل ندارم .

_آخه چرا؟

_سیرم اونقدر که اضافه اش از چشم هام میریزه.

romangram.com | @romangram_com