#قهوه_تلخ_پارت_231
با جدیت گفتم:من اگه فکرهام رو نکرده بودم الان اینجا نبودم،من باهاتم برای همیشه.
لبخندی زد وگفت:برای همیشه؟
به نشانه ی تایید سرم رو تکون دادم.نگاه به ساعت مچیم کردم ساعت نزدیک هفت ونیم بود،هوا داشت کم کم روشن می شد و پارک شلوغ می شد،صدای بوق ماشین ها بیشتر می شد.با پریشونی گفتم:باید برم.
_برسونمت؟
بدون اینکه فکر کنم گفتم:بله.
به طرف ماشین رفتیم،در ماشین رو باز کردم به صندلی که فرهاد همیشه آنجا می نشست خیره شدم،فرهاد داخل ماشین نشست گفت:بیا بشین.
_چشم.
انگار همین دیروز بود که باهاش آشنا شدم به طرفش سنگ انداختم.نفسی کشیدم داخل ماشین نشستم.بدون اینکه حرفی بزنم بهش خیره شدم،زیبا وغیرقابل توصیف بود.متوجه ی نگاهم شد سرش رو تکون داد:چیه ؟
_هیچی.
چشمکی زد گفت:مطمنی؟
_نه.
_چی نه؟
با ناراحتی گفتم:نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com