#قهوه_تلخ_پارت_230


_خداکنه ارزش دوست داشتنت رو داشته باشم.

آروم گفتم: من مي دانم كه مي توانم خوشحالت كنم. و مطمئن كه تو هم مي تواني خوشبختم كني… تو از من آدمي ساختي كه اصلاً تصورش را هم نمي كردم. حتي با اين شرايطي كه داري باز هم مي تواني شادم كني. از تمام آدم هاي دنيا فقط مي خواهم كنار تو باشم، تو را به هر كسي ترجيح مي دهم، حتي اين تويي كه به نظر خودت از دست رفته است.

دستم رو فشرد گفت:زندگیم رو شیرین کردی با وجودت،بهم حس زندگی دادی با بودنت.

آه سردی کشیدم گفتم:فرهاد؟

_جان عزیزم.

با ناراحتی گفتم:دلشوره دارم.

سرش رو تکون داد:چرا؟

_نمی دونم،ولی می ترسم اما نمی دونم از چی می ترسم.

_نترس من کنارتم.

بازوش رو گرفتم گفتم:تکیه گاهم باش همین برام کافیه.

_چشم.

دست هام رو رها کرد توی فکر فرو رفت،سنگ های ریز و درشت زیر پاش خیره شد.شونه م رو به شونه اش زدم با حالت لبخندی که روی لبم بود گفتم:به چی فکر می کنی؟من هستم تو هستی همه چی جوره ،فقط یه چیز می مونه.

چشم هاش رو کمی درشت کرد با تعجب گفت:چی؟!

_اینکه بیای با بابام حرف بزنی.

_شیرین هنوز دیر نشده خوب فکر کن می تونی تنها بدون خونوادت با من باشی یانه؟

romangram.com | @romangram_com