#قهوه_تلخ_پارت_228
کنارم نشست گفت:نکنه باز فرار کردی؟
_درست حدس زدی،ولی اینبار مثل دفعه قبل نیست،فقط اومدم که بگم بابام قبول کرد،گفت بهت بگم که بیای تا باهات حرف بزنه.
فرهاد با خوشحالی گفت:جان من جدی می گی.
با ناراحتی گفتم:بله.
دستم روی میز بود .دستم رو گرفت گفت:تو چرا ناراحتی؟
_توهم اگه جای من بودی حال منو داشتی.
با تعجب گفت:چه حالی؟!
به چشم هاش نگاهم رو بخیه زدم گفتم:بابام به یه شرط راضی شد ...
وسط حرفم پرید گفت:وای شیرین تو چیکار کردی؟
_کاری که می دونستم درسته .
با ناراحتی گفت:نباید به خاطر من خونوادت رو ترک کنی،من ارزشش رو ندارم که به خاطر من همه رو فراموش کنی.
_برای من خیلی ارزش داری.
دستم رو فشرد گفت:می ترسم نتونم خوشبختت کنم.
لبخندی زدم گفتم:می تونی،مطمنم که می تونی.بودن در کنار تو یعنی خوشبختی ،همین که تو کنارم باشی من خوشبختم.
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم با ناراحتی گفتم:امروز خیلی تحقیر شدم .
romangram.com | @romangram_com