#قهوه_تلخ_پارت_225


هر کدوم یک حرفی می گفتن،داشتم دیوونه می شدم صداشون توی سرم می پیچید.سلین رو به بابا کرد گفت:تو اگه بابا راضی به ازدواج شیرین بشی با اون پسره پرورشگاهی ،من دیگه عمرا پام رو توی این خونه بذارم.

شهین رو به سلین کرد وگفت:من همین الانشم که چیزی نشده از خجالت دارم آب می شم همینجوریشم که مازیار داره یبند منو به خاطر این نفهم سرکوفت میزنه.

شهین با نگاه مغرورانه اش به من نگاهی کرد گفت:تو ارزشت همون پسره ی بی خونواده سر راهی است نه بیشتر.

یهو دونه های تسبیح پخش شد به هر طرف،نگاهی به تسبیح کردم کنده شده بود،بابا سرش رو بلند کرد با عصبانیت گفت:بس کنید دیگه ،خجالت بکشید شماها از شیرین بزرگترین به جای اینکه بشینید مثل سه تا خواهر با هم دیگه حرف بزنید مثل دشمن به جون هم دیگه افتادین.من خودم می دونم چه تصمیمی بگیرم نیازی به پیشنهاد شماها ندارم.من شرطم رو گذاشتم و شیرین هم قبول کرده.

مامان با تعجب نگاه به بابا کرد گفت:چی داری می گی مرد؟شیرین کی قبول کرد؟

بابا به من نگاه کرد گفت:بگو بگو تا همه بشنون.

مامان متعجب به من خیره شده بود،شهین وسلین منتظر شنیدن حرف هام بودن،امیرسام خشکش زده بود.بابا از روی مبل بلند شد اخمی کرد گفت:بگو.

آب دهنم رو قورت دادم گفتم:من تصمیمم رو گرفتم.

مامان با دستش به صورتش زد گفت:خدا مرگم بده چه تصمیمی؟

_من با فرهاد ازدواج می کنم ،طبق شرطی که بابا گذاشته از این خونه میرم و هیچ وقت پام رو توی

این خونه نمیزارم.

سلین با صدای بلند گفت:یا خدا شیرین تو داری می فهمی که چی می گی؟

نگاهش کردم گفتم:بله آبجی جون.

شهین دستش رو روی قلبش گذاشت گفت:دارم خفه می شم.

از سرجام بلند شدم به طرف اتاقم رفتم.بابا با عصبانیت گفت:زنگ بزن بهش بگو که خونوادم قبول کردن،بگو بیاد تا سنگ هامون رو باهم وا بکنیم.

romangram.com | @romangram_com