#قهوه_تلخ_پارت_224


شهین که متوجه ی حرف زدن من وسلین شده بود ،به طرف ما اومد با شونه اش به شونه سلین زد وگفت:دروغ نیست از واقعیتم روشن تره.

سلین نگاه به شهین کرد گفت:نه من می دونم دروغه،این رو از توی چشم های شیرین خوندم.

مامان تعارف کرد که بشینیم.روی مبل سه نفره ی که گوشه ی دیوار بود نشستیم .امیرسام روبه روی ما نشست ،آقاجون کنار عزیزجون نشست.مامان نگاهی به شهین کرد وگفت:باز چی دروغه؟

سلین زودتر گفت:هیچی ما که چیزی نگفتیم.

شهین گفت:سلین طفلک درست مثل من فکر می کنه خبر عشق شیرین دروغه ،نمی دونه که واقعیته وشیرین خانم حاضر شده به خاطر اون پسره قید خونوادش رو بزنه.

زیر چشمی به بابا نگاه کردم سرش پایین بود با دانه های تسبیح سفید رنگش داشت ور می رفت.با اینکه کنارم بود ولی نمی دونم چرا دلتنگش بودم.سلین با صدای بلند گفت:شیرین خودت بگو واقعیت داره یانه؟

امیرسام به سلین نگاه کرد گفت:خاله جان خواهشا بحث رو عوض کنید.

شهین اخمی به طرف امیرسام کرد گفت:نه چرا بحث رو عوض کنیم،ما همه امروز اینجا اومدیم که بدونیم عزیزدورونه ی بابا چه تصمیمی گرفته،کسی بابا بیشتر از همه دوستش داشت چجوری بابا رو با یه غریبه عوض کرد.

امیرسام با ناراحتی گفت:مامان لطفا ساکت شید هنوز که چیزی نشده،شما با حرف هاتون باعث ناراحتی آقاجون می شید.

شهین با عصبانیت گفت:من باعث ناراحتی بابا می شم یا سوگلی بابا؟

با عصبانیت به سمت بابا نگاه کرد گفت:دیدی بابا شیرین چطوری جواب محبت ها تو داد،هنوزم بگو شیرین بهترینه.

بابا سرش پایین بود خودش رو مشغول کرده بود با دانه های تسبیح،سلین به من نگاه کرد گفت:شیرین تو که عاقل بودی تو چرا ؟آخه چرا حاضر شدی خونوادت رو عوض کنی با یه زبونم نمیاد که اسمش رو بگیرم.

مامان با لحن بدی گفت:هرچی می کشم از دست باباته ،اون این دختره رو از روز اول پررو کرد.

سلین با صدای بلند گفت:وای مامان من باورم نمی شه،من به محسن چی بگم آخه بگم که خواهرم عاشق یه بچه سرراهی شده که پدر ومادرش مشخص نیست.

شهین با نگاه خبیثش به من نگاه کرد گفت:من که دیگه زبونم نمیاد بهت بگم خواهر.

romangram.com | @romangram_com