#قهوه_تلخ_پارت_223


لبخندی زد گفت:چون تو دوست داشتنی هستی،تو خیلی زیبای شیرین،چشم هات به سیاهی شب است .

اشک هام رو پاک کردم گفتم:من اونقدرهام خوشگل نیستم.

سرم رو بلند کرد گفت:برای من یه فرشته ی،خیلی دوست دارم.

باد خنکی از توی پنجره میومد،نگاهی به پنجره نیمه باز کردم با افسوس گفتم:خیلی زود دیر می شه.

مکثی کردم گفتم:دلم تنگ می شه برای تو ،مامان وباباو...

دستم رو گرفت گفت:آقاجون فکر نکنم اینقد سنگ دل باشه،اون فقط این شرط رو گذاشته که تو فرهاد رو قبول نکنی الان هم که قبول کردی صد در صد شرطش رو بی خیال می شه چون تو براش عزیزی وبا همه فرق داری.آقاجون اونقد دوست داره که همیشه به خاطر تو با عزیزجون دعوا می کنه.

نفسی کشیدم گفتم:منم مثل تو فکر می کنم مطمنم که آقاجون از شرطش صرف نظر می کنه ولی من از تصمیم صرف نظر نمی کنم چون فرهاد رو دوست دارم.

به طرف آینه رفت گفت:خوب نقطه ضعف آقاجون رو می دونی ،اون به خاطر تو از همه چی می گذره و تو به خاطر فرهاد حاضری رو همه چی چشم پوشی کنی،تحسینت می کنم به خاطر این عشق پاک ومقدس.

با خوشحالی گفتم:ممنونم امیرسام.

در حال حرف زدن بودیم که صدای سلین توی حیاط پیچید.امیرسام نگاهم کرد گفت:اینم از خاله سلین که اومد.

به طرف در اتاق رفت گفت:دلم بدجور براش تنگ شده بود.بیا بریم پیش سلین.

لبخندی زدم گفتم:اومدم.

از اتاقم بیرون شدم ،سلین داشت با آقاجون احوال پرسی می کرد،بعد از سلام واحوال پرسی باهمه به طرف من اومد گفت:خداکنه دروغ باشه تو دختر زرنگی هستی میدونم دروغه.

با تعجب گفتم:چی؟!

_هیچی می دونستم دروغه.

romangram.com | @romangram_com