#قهوه_تلخ_پارت_222
_نمی دونم که نشد حرف،عزیزجون ازم خواست باهات حرف بزنم.
_چه حرفی.
تلخندی زد گفت:اینکه از خر شیطون بیای پایین.
آه سردی کشیدم گفتم:بعضی وقت امن ترین جا خر شیطون است.
_شیرین تو با این تصمیمت کل پل های پشت سرت رو خراب می کنی،خونوادت رو از دست میدی.آقاجون می گفت(هرکی با تصمیم شیرین موافقه ،درست مثل شیرین دیگه بچه ی من نیست ).وقتی مامان زنگ زد به خاله سلین گفت سلین اصلا باورش نمی شد .تو با این تصمیمت همه ی ما رو توی فکر فرو بردی.
با صدای بلند گفتم:کی من یا آقاجون؟
از روی صندلی بلند شدم گفتم:من تصمیمم عوض نمی شه.
به طرفم اومد دستم رو گرفت گفت:می تونی بدون آقاجون زندگی کنی؟
حرفی نزدم سکوت کردم.امیرسام دستم رو فشرد گفت:جواب من رو بده.
اینبارم حرفی نزدم سرم رو پایین کردم.اولین قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید.امیرسام سرم رو بلند کرد گفت:چشم مشکی من داری گریه می کنی؟
با دستم اشک هام رو پاک کردم گفتم:بزار تنها باشم.
با ناراحتی گفت:گریه نکن منم گریه ام میاد.شیرین جان عزیزم تو دختری بودی که به راحتی گریه نمی کردی.
با حرف هاش بغضم ترکید با صدای بلند گریه کردم،دستش رو دور کمرم گرفت سرم رو روی سینه اش گذاشتم گفتم:امیرسام می ترسم،از ااینکه فرهاد رو از دست بدم بهش نرسم ،من دوستش دارم.من کور شدم هیچی نمی بینم جز فرهاد.
پیشونیم رو بوسید گفت:امیدوارم شیرین تصمیمی که گرفتی درست باشه و هیچ وقت پشیمون نشی.
بازوش رو گرفتم گفتم:پشیمون نمی شم چون فرهاد دوستم داره.
romangram.com | @romangram_com