#قهوه_تلخ_پارت_220
_فرهاد رو قبول کردم.
با کف دستش روی پیشونیش زد گفت:وای تو چیکار کردی؟
با ناراحتی گفتم:ناچار بودم.
_وای یعنی چی که ناچار بودم.
با ناراحتی گفتم:نکنه توهم مثل مامانت می خوای بگی فرهاد ارزش خونواده ما رو نداره؟
-من بی جا می کنم که این حرف رو بگم،اتفاقا از نظر من فرهاد بهترینه و می تونه خوشبختت کنه.بابابزرگ هم به وقتش می فهمه که انتخاب تو بهترین بوده،الان از حرفش ناراحت نشو.
_نه من از هیچکس دلخور نیستم.
دستمم رو محکم فشرد گفت:آفرین به دل بزرگت شیرین جون.
لبخندی زدم گفتم:همین که تو هوام رو داری برام کافیه.
_من همیشه حمایتت می کنم و به انتخابت احترام میزارم چون می دونم انتخاب تو بهترینه از روی فکر است نه بی فکری.
_ممنون امیرسام.
امیرسام با خوشحالی گفت:وای شیرین من خیلی خوشحالم .
_چرا؟
_دیشب رفتیم خواستگاری نادیا ،خونوادش قبول کردن.
با خوشحالی گفتم:جدی می گی؟
romangram.com | @romangram_com