#قهوه_تلخ_پارت_219


_سلام خوبم ممنون.

_چه خبر از فرهاد؟

_الان داشتم باهاش حرف میزدم.

امیرسام به شیشه ی پنجره تکیه داد گفت:حالش خوب بود؟

_می گفت که خوبم.

با ناراحتی گفتم:امیرسام؟

-جان عزیزم؟

_بابا شرط گذاشته.

نگاهم کرد با تعجب گفت:چه شرطی؟

_گفته یا فرهاد رو انتخاب کنم یا اون رو.

فرهاد چشم هاش رو درشت کرد گفت :چی؟!

_بابا دوست نداره من با فرهاد ازدواج کنم گفت(اگه قبولش کنی دیگه اسم منو نگیری).

_اون وقت تو چی گفتی؟

_قبول کردم شرطش رو.

با تعجب گفت:چی رو قبول کردی؟!

romangram.com | @romangram_com