#قهوه_تلخ_پارت_215


کمی خودش رو به من نزدیک کرد:تو گریه کردی؟

با خونسردی گفتم:نه.

دستش رو پشت کمرم گذاشت و دست دیگه اش را روی دستم گذاشت:فکر می کردم بابا رو بیشتر از ماها دوست داری،ولی اشتباه فکر می کردم.

دستم رو روی دستش گذاشتم:خیلی دوستش دارم بیشتر از خودم .

_پس چرا شرطش رو قبول کردی؟

جوابی ندادم سرم رو پایین کردم.با دستش سرم رو بلند کرد :بگو چرا؟

_چون می دونستم دوستم داره هیچ وقت شرطش رو عملی نمی کنه.

با ناراحتی گفت:خوبه توهم نقطه ضعف بابا رو فهمیدی،آره دوست داره خوشبختی تو می خواد،ولی تو نباید اون پسره رو قبول کنی.

ابروی در هم کردم:چرا قبولش نکنم دلیل بیار؟

_دلیل از این واضح تر،هیچ کدوم از ماها راضی نیستیم.

_مگه شما باهاش زندگی می کنید؟اونی که باید راضی باشه منم نه شما.

_ما دوست نداریم یه بچه سرراهی با ما نصبت فامیلی پیدا کنه.

بلند شدم به طرف آینه که روبه روی تختم بود رفتم،نگاهی به تصویرم که داخل آینه بود کردم گفتم:آبجی تو که روشنفکری چرا این حرف رو میزنی؟من می خواستم با تو حرف بزنم که تو بابا ومامان رو راضی کنی.

با صدای بلند گفت:من خودم بدون اینکه تو بامن حرف بزنی،به بابا ومامان گفتم(اگه به ازدواج شیرین با اون پسره سرراهی قبول کنید باهاتون قطع رابطه می کنم).

صورتم رو به طرفش برگردوندم با لحن بغض گرفته گفتم:آخه چرا؟فقط به خاطر اینکه فرهاد توی پرورشگاه بزرگ شده؟

romangram.com | @romangram_com