#قهوه_تلخ_پارت_214
_بله دقیق می دونم.
دستم رو از توی دستش کشیدم به طرف در رفتم.از روی چارپایه بلند شد به طرفم اومد:شیرین؟
صورتم رو برگردوندم:بله بابا جون؟
نگاهم کرد بدون اینکه حرف بزند.سرم رو تکون دادم گفتم:چی بابا؟
با اشاره ی دستش گفت:هیچی.
قدم هام رو برداشتم .مامان به دیوار تکیه کرده بود با ناراحتی گفت:به فکر بابات نیستی؟
_بابام مگه به فکر من است؟
مامان با نگاه غمگینش گفت:تو الان هیچی نمی دونی،ولی خیلی زود می دونی که بابات بدی تو رو نمی خواد.
_منم نگفتم که شما بدی من رو می خواهید.با صدای اف اف سرم رو بلند کردم،مامان به طرف در رفت.به سمت اتاقم رفتم،از پشت پنجره اتاقم به در حیاط خیره شدم.صدای مامان می اومد معلوم بود با شهین داره حرف میزنه.بعد از چند دقیقه شهین با مامان وارد حیاط شد.خوشتیپ مثل همیشه با ظاهری آراسته لبخندی روی لبش بود.با صدای بلند گفت:کجایین اهل خونه؟
پنجره رو بستم ،با بی حوصلگی به سمت تختم رفتم.گوشه ی تخت نشستم،حالم خوب نبود می دونستم با این انتخابم تا چند وقت دیگه من می مونم وفرهاد،دیگه خبری از این اتاق وصدای شهین ومامان وبابا نیست.می دونستم خیلی زود دلتنگ صدای بابا می شم،اما چاره ای نداشتم.از یک طرف ناراحت بودم از یه طرف خوشحال.بعد از چند دقیقه تقه ای به در خورد ،شهین از پشت در گفت:بیداری؟
با صدای گرفته گفتم:بفرما.
در اتاق باز شد ،شهین اومد.به طرفش رفتم صورتش رو بوسیدم،تعارفش کردم که روی تخت بشینه.روی تخت نشست کنارش نشستم،نگاهم کرد:حالت خوبه؟
_بله خوبم.
_ولی چشم هات این رو نمی گه.
چشم هام رو کمی درشت کردم:چشم هام چی می گه؟
romangram.com | @romangram_com