#قهوه_تلخ_پارت_213


سرم رو بلند کردم:بابا کجاس؟

_چیکارش داری؟

_می خوام باهاش حرف بزنم.

بابا از توی حیاط خلوت صداش بلند شد:جان شیرین؟

به طرف صداش رفتم.بابا روی چارپایه ی لاکی نشسته بود.

_سلام .

نگاهم کرد گفت:سلام،حالت خوبه شیرین جان؟

_بله خوبم،حوصله دارین ؟می خوام باهاتون حرف بزنم.

دستش رو به طرفم دراز کرد،دستم رو گرفت:بگو دخترم گوش میدم.

به چشم هاش خیره شدم:بابا من فکرهام رو کردم ،تصمیمم رو گرفتم.

با تعجب گفت:چه تصمیمی؟!

_شرطتون رو قبول می کنم.

چشم هایش را کمی درشت کرد:کدوم شرط؟!

_با فرهاد ازدواج می کنم ،شما هم منو از ارث ومیراث محروم کنید.

با صدای بلند گفت:شیرین تو می دونی داری چی می گی؟

romangram.com | @romangram_com