#قهوه_تلخ_پارت_212
با صدای بلند گفت:فرهاد رو.
تلخندی زدم :نمی شه ،نمی تونم.من می خوامش.
ابروی در هم کرد گفت:تو فردا شب برات خواستگار میاد .
_من که بهتون گفتم هیچکس رو جز فرهاد نمی خوام.
_باباتم یه شرط گذاشت.
_شرطش رو قبول کردم.
مامان به طرفم اومد با تعجب گفت:هیچ می فهمی داری چی می گی؟!
_بله دقیق می دونم که چی می گم.
مامان با ناراحتی گفت:خونوادت رو حاضری عوض کنی به خاطرش؟
با خون سردی گفتم:بله.
مامان بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق بیرون شد.برام سخت بود ترک خونوادم ولی چاره ای جز این نداشتم .موهای پریشونم رو از روی صورتم کنار زدم،دقیق نمی دونستم باید چیکار کنم؟کدوم راه رو انتخاب کنم؟نه می تونستم از عشق فرهاد دل بکنم ،نه از عشق پدر.
هیچ چیز مثل حرف زدن برایم فایده بخش نبود،تصمیم گرفتم با پدرم حرف بزنم.از روی تخت بلند شدم ،روسریم رو مرتب کردم .به طرف در اتاق رفتم.در رو باز کردم،لحظه ای ایستادم،نفسی عمیق کشیدم زیر لب گفتم:من می تونم،باید بابا رو راضی کنم.
مامان از توی آشپزخونه با صدای بلند گفت:کجا داری میری؟
romangram.com | @romangram_com