#قهوه_تلخ_پارت_211


منتظر موندم تا سوار ماشین بشه،وقتی سوار ماشین شد داخل حیاط رفتم.در ودیوار حیاط برام نا آشنا بود حس می کردم تازه برای اولین بار قدم می گذارم .لحظه ای کنار حوض کوچکی که رو به رویم بود ایستادم وبه خرمالوی که در آب افتاده بود خیره شدم.چشم هام رو بستم لحظه ای توی فکر وخیال فرو رفتم.سرم رو بلند کردم گفتم:خدایا الان باید چیکار کنم؟

چشمم به پرده ی حریری پنجره اتاقم افتاد.قدم هام رو به سمت پنجره برداشتم پرده رو کنار زدم داخل اتاق رو نگاهی کردم.تاریک بود ،دل آدم می گرفت بوی تنهای از اتاق به مشامم می رسید.ناچار بودم باید می رفتم داخل اتاق.روی تختم دراز کشیدم .چشم هام رو بستم ،بدجور خسته بودم خسته از دست زمونه.ملافه سفید گلدار رو روی صورتم کشیدم.





با صدای باز شدن در اتاقم ،ملافه رو از روی صورتم کشیدم اونور نگاهی به دم در کردم .مامان با یک سینی در چارچوب اتاق ایستاده بود.لبخندی روی لب داشت گفت:بلندشو صبحونه تو بخور.

با بی حوصلگی گفتم:میل ندارم.

ملافه رو روی صورتم کشیدم،از صدای قدم هامش می شد فهمید که به طرف میز رفت سینی رو روی میز گذاشت،به طرف من اومد.ملافه رو محکم روی صورتم نگه داشتم،ملافه رو از روی صورتم کشید.بدون اینکه چشم هام رو باز کنم گفتم:من حوصله نصیحت ندارم اگه می خواهید نصحیتم کنید گوش من پره.

دست گرمش رو روی صورتم گذاشت گفت:ما هیچ وقت بدی تو رو نمی خواهیم.اگه حرفی می گیم به خاطر خودته.

چشم هام رو باز کردم ،خمیازه ی کشیدم بلند شدم گوشه ی تخت نشستم با عصبانیت گفتم:اینکه توی خونه زندونیم کنید به نظرتون کار خوبیه؟

با خوشرویی گفت:شیرین دخترم من هزار بار بهت گفتم که پارک رفتن تو...

وسط حرفش پریدم:پارک رفتن من گناهست حرفتون درسته ،به نظرتون کارهای شما چی است چه اسمی روی کارهاتون میزارید؟

مامان از روی تخت بلند شد:تو هیچ وقت به حرف ما گوش نمیدی،ما بهت گفتیم پارک نرو،دلیل داشتیم.

اخمی کردم:چه دلیلی؟

_شیرین فراموشش کن.

_چی رو فراموش کنم؟!

romangram.com | @romangram_com