#قهوه_تلخ_پارت_210


نگاهش کردم گفتم:دوست دارم شونه به شونه با تو قدم بزنم.

با تعجب گفت:الان؟!

لبخندی زدم گفتم:بله مگه چه اشکالی داره،دلم می خواد تا دم حیاط باهام بیای.

_خب پس پایین شو.

از ماشین پایین شدم دستم رو گرفت شونه به شونه با من قدم هاش رو برداشت،بدون هیچ ترسی توی کوچه نیمه روشن باهاش قدم زدم.هر قدمی که می گذاشتم در حیاط بیشتر مشخص می شد.کنار در حیاط ایستادیم دست هاش رو محکم گرفتم.اشک هام می ریخت،با ناراحتی نگاهم کرد:شیرین چرا گریه می کنی؟

با صدای بغض گرفته گفتم:نمی خوام ازت جدا بشم من بدون تو می میرم .

سرم رو روی سینه اش گذاشت آروم دم گوشم گفت: تو

چون دست‌های‌ من

چون انديشه‌های‌

سوگوار اين روزهای‌ تلخ

و چون تمام يادها

از من جدا نخواهی‌ شد...

تو با منی چون خدا خواسته که سرنوشت ما به هم گره بخورد.

اشک هام رو پاک کرد گفت:شیرین جان برو.

در حیاط رو باز کردم ،نگاهی داخل حیاط کردم لامپ اتاقم خاموش بود حیاط سوت و کور بود.دستم رو رها کرد بدون اینکه خداحافظی کند از من دور شد.با اشاره ای دستش گفت:برو داخل حیاط.

romangram.com | @romangram_com