#قهوه_تلخ_پارت_209
_من بهت حق میدم ،سرزنشت نمی کنم اما تو با فرارت از خونه باعث می شی که همه ی پل های پشت سرت خراب بشه.
با ناراحتی گفتم:تو از من نمی دونی،تنها تکیه گاهم بابام به من گفت(اگه فرهاد رو می خوای من رضایت میدم اما یه شرط دارم،اینکه اسم تو از توی شناسنامم خط میزنم تو دیگه دخترم نیستی).تو اگه جای من بودی چه عالی می شدی.
فرهاد ناراحت شد از نگاهش مشخص بود :یعنی اینقدر من بدم که خونوادت چنین شرطی رو برات گذاشتن،برای خودم متاسفم.
دستش رو محکم فشردم گفتم:نگران نباش ببخش از اینکه ناراحتت کردم،تو برای من بهترینی .من فکرهام رو کردم قبول می کنم شرط بابا رو تا اونهام تو رو قبول کنن.
_نه شیرین،نمی خوام به خاطر من خونوادتو از دست بدی.من بهت اجازه نمیدم که این کار رو کنی.
با صدای بلند گفتم:فقط یه سوال ازت می پرسم جواب سوالم رو بده.
سرش رو تکون داد:چه سوالی؟
_من اگه شرط خونوادم رو قبول کنم تو هنوزم نظرت....
وسط حرفم پرید گفت:من همه جوره پات وایمیستم چه با خونواده چه بی خونواده،تو برام عزیزی نه خونوادت.شیرین من خودت رو می خوام،تو مرحم دل شکسته منی فقط تو.
ته دلم احساس آرامش می کردم با شنیدن حرف هاش،زیر لب گفتم:خدایا شکرت من خوشبخت ترینم.
دستم رو بلند کرد سرش رو پایین کرد ،بوسه ای به دستم زد با خوشحالی گفت:تو خیلی خوبی ،نمی دونم ثواب کدوم کار خوبم هستی که خدا تو رو به من داد.
_من خوب نیستم تو خوبی فرهادم.
چشمکی زد:فرهادت فدای زبون شیرینت بشه.
_خدانکنه فرهاد جان.
ماشین رو سر کوچه نگه داشت گفت:شیرین جان رسیدی برو قبل از اینکه کسی من و تو رو ببینه.
romangram.com | @romangram_com