#قهوه_تلخ_پارت_207


_شیرین من ،به نظرت فرار از خونه کار خوبی است؟

لبخند از روی لب هام محو شد ،با ناراحتی گفتم:من دیگه بر نمی گردم به اون خونه.

_اخه چرا عمر من؟

دست هام رو جلوی صورتم گرفتم،سرم رو تکون دادم:نپرس که دلم خون است.

دستم رو گرفت گفت:شیرین جان بریم داخل ماشین.

به طرف ماشینش که دم پارکینگ بود رفتیم.داخل ماشین نشستیم ،دستم رو محکم توی دست های مردانه اش گرفت گفت:شیرین بگو چی شده؟

گلوی صاف کردم:مامانم همه چی رو فهمیده ،به بابام نمی دونم چی گفته.اون موقعی هم گفتن (قراره برات خواستگار بیاد)به خاطر همین منو منع کردن از رفتن به پارک،نمی دونم چرا با عشق منو تو مخالفن.فرهاد بریدم کم آوردم هیچکی درکم نمی کنه به جز تو.تو امیدم بعد از خدا تویی.

فرهاد لبخندی زد گفت:شیرین مقصر منم،من نباید توی خلوتت پا میزاشتم .اون ها حق دارن دخترشون رو به من ندن،چون من یه بچه سر راهیم.

نگاهش کردم:نه نه این حرف رو نگو تو برای من همه کسی،مهم منم که دوستت دارم نه بقیه .

نگاهش را بخیه زد توی چشم هام گفت:

هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است،

بی آنکه تو را در آن نبیند.

هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است،

بی آنکه پنج حرف از اسم تو را بگوید.

همه چیز را می شود حاشا کرد،

romangram.com | @romangram_com