#قهوه_تلخ_پارت_204


اما حرف هایش به گوشم نمی رسید .من فقط یک چیز می خواستم اینکه ببینمش،اشک هام می ریخت ،صدام می لرزید،بغض گلوم رو گرفته بود با ناراحتی گفتم:بگو کجایی تا بیام ببینمت؟من حالم خوب نیست باید ببینمت.

فرهاد با صدای بلند گفت:شیرین برو خونه تون .تو حق نداشتی این موقع شب از خونه بیرون شی اصلا از این کارت خوشم نمیاد.من فکر می کردم عاقل تر از این حرف ها باشی ولی متاسفم برای خودم.

طعم شور اشک هام رو حس می کردم،آب دماغم رو بالا کشیدم با صدای شکسته همچون ساز گفتم:من جای ندارم که برم مرحم دردهام توی،باید ببینمت.بدجور حالم خرابه ،درکم کن دارم خفه می شم .توی خونه با مامان وبابام دعوام شده،الانم از خونه زدم بیرون فقط بخاطر تو ،ولی تو جوری باهام حرف میزنی که احساس می کنم زیادی ام.

با صدای آروم وآهسته گفت:تو زیادی نیستی ،ولی فرار از خونه خیلی احمقانه است.من تو رو می خوام به خاطر غرورت نه به خاطر اینکه فرار کنی از خونه.الانم دیر نشده برو خونتون.

با صدای بلند گفتم:نمیرم ،نمیرم خونمون.تا صبح همین جا می مونم.فقط یه کلام می خوام به من بگی،اینکه دوستم داری یا نه؟

فرهاد ساکت شد،فکر کردم صداش قطع شد با صدای بلند گفتم:صدام رو نمی شنوی؟

_می شنوم.

با صدای بغض گرفته گفتم:بگو دوستم داری ؟

در جواب سوالم گفت: شاید یک روز، یک نفر،

یک جوری آدم را دوست داشته باشد، که دوست داشتنش

به این راحتی ها تمام نشود ..!

صدای هق هق گریه هام بلند شد با صدای نامفهوم گفتم:

آخرين چيزی

كه انسان را محكم نگه می دارد

اغلب دست كسی است کجای تویی که دوستم داری بیا دست هام رو بگیر...

romangram.com | @romangram_com