#قهوه_تلخ_پارت_203


کمی بعد راننده تاکسی جلوی ساختمانی که فرهاد اونجا زندگی می کرد نگه داشت گفت:دخترم رسیدی.

تشکر کردم از ماشین پایین شدم.سرم را بلند کردم به طبقه ی پنجم نگاه کردم .خواستم ببینم اتاق روشن است یانه؟

روی صندلی که جلوی ساختمان بود نشستم.گوشیم رو برداشتم شماره ی فرهاد رو گرفتم با صدای دومین بوق گفت:جانم.

از صداش معلوم بود که خوابه،با ناراحتی گفتم:کجایی؟

با صدای بلند خمیازه ی کشید گفت:چرا؟

مکثی کردم گفتم:من جلوی ساختمونی که تو اونجا زندگی می کنی ایستادم.

با صدای بلند گفت:شیرینم یه نگاه به ساعت بنداز.

_میدونم ساعت چنده،ولی ناچار بودم.

با لحن جدی گفت:چی رو ناچار بودی؟

_اینکه بیام پیشت.

_مگه تو کجای؟

با ناراحتی گفتم:جلوی ساختمون.

سکوت کرد و حرفی نزد بعد از یک دقیقه گفت:وای شیرین تو حالت خوبه؟

بغض گلوم رو گرفته بود گفتم:نه اصلا خوب نیستم.

_شیرین من خونه نیستم ،لطف کن برو خونه.فردا توی پارک می بینمت باهات حرف میزنم .

romangram.com | @romangram_com