#قهوه_تلخ_پارت_202
با صدای بلند داد زدم شما سخت در اشتباهین بین من وفرهاد هیچ رابطه ی نیست جز یه دوست داشتن ساده.
بابا گفت:از این به بعد همون دوست داشتن ساده هم نیست.
بلند شدم به طرف بابا رفتم گفتم:بابا شما یهو چه تون شد ؟مگه من رو دوست ندارید؟من دوستش دارم خیلی،نزارید که از عشقش دیوونه شم .
بابا دست نوازش گرش رو روی سرم کشید گفت:دیگه تموم شد .
سرم رو بلند کردم با تعجب گفتم:چی تموم شد؟!
مامان به طرفم اومد گفت:تو دیگه به هیچ عنوان حق رفتن به پارک رو نداری.تا چند روز دیگه بران خواستگار میاد.
با تعجب گفتم:چی خواستگار؟!
بابا از روی تخت بلند شد گفت:باید فراموشش کنی،من بهت مهلت میدم.
با صدای گرفته گفتم:چه مهلتی؟
مامان گفت:اینکه فرهاد رو فراموش کنی،چون ما حرف هامون رو با خواستگارت زدیم.
با ناراحتی گفتم:چه حرفی؟
بابا بدون اینکه جواب بده از اتاقم بیرون شد.مامان محکم من رو بغلش گرفت گفت:پسره آدم خوبیه،یکی از دوستای مازیارخان است.
خودم رو بغلش بیرون کشیدم با ناراحتی گفتم:من هیچکس جز فرهاد رو نمی خوام.
مامان اخمی کرد:یه چند روز توی این اتاق زندونی باشی نظرت عوض می شه.
مامان از اتاق بیرون شد،در رو بست.وسط اتاق نشستم با صدای بلند گریه کردم.دقیق نمی دونستم باید چیکار کنم ،روی تختم دراز کشیدم به مرور خاطرات پرداختم .خاطراتی که بوی دوست داشتن می داد;بوی خش خش برگ های پاییزی رو می داد.نگاهی به ساعت بلوری روی میز کردم،ساعت نزدیک یک بود.دلم می خواست با فرهاد حرف بزنم می دونستم اون با نگاهش آرومم می کنه.دلم عجیب برای صداش،نگاهش لک زده بود.از روی تخت بلند شدم به طرف کمد لباس هام رفتم،دقیق نمی دونستم دارم چیکار می کنم.لباس پوشیدم به طرف در اتاقم رفتم،در بسته بود.لحظه ای ایستادم،فکری به ذهنم رسید به طرف پنجره رفتم.پرده رو کنار زدم از توی پنجره ،داخل حیاط رفتم.هوا کمی سرد بود،به خودم گفتم:کجا باید برم؟لحظه ای فکر کردم می دونستم اگه توی خونه بمونم باید با اون خواستگار ازدواج کنم.بهترین تصمیم این بود که از خونه برم بیرون،اما کجا؟دقیق نمی دونستم .از حیاط بیرون شدم،سوار تاکسی شدم.نمی دونستم کجا دارم میرم.چشم هام رو بستم تنها جای که در امنیت بودم پیش فرهاد بود.
romangram.com | @romangram_com