#قهوه_تلخ_پارت_199


با اینکه می ترسیدم ولی چشم هام رو بستم حرفم رو گفتم.بابا ایستاد نگاهم کرد با خونسردی گفت:رضایت من یکی کافی نیست.

با تعجب گفتم:پس دیگه رضایت کی کافیه؟

_مامانت راضی نیست ،سعی کن دیگه اسمی از فرهاد نیاری.

با صدای بلند گفتم:نه نمی تونم.

بابا اخمی کرد گفت:تو اگه می خوای با اون پسره ازدواج کنی من حرفی ندارم اما یه شرط دارم.

با صدای باز شدن در خونه به طرف در نگاه کردم،مامان پشت در ایستاده بود .نگاهم را به سمت بابا سوق دادم با هیجان گفتم:چه شرطی؟هر شرطی باشه قبول می کنم.

بابا گفت:می بینی تو داری نسنجیده تصمیم می گیری.

سرم را تکان دادم گفتم:نه چرا نسنجیده،من که می دونم شما بدی من رو نمی خواهید صد درصد شرطتون هم بد نیست.

مامان ابروی بالا انداخت:از کجا می دونی؟

دستم را گوشه ی صورتم گذاشتم گفتم:وای مامان شما چرا اینقد سخت می گیرید؟

بابا با لحن جدی گفت:تو اگه بخوای با فرهاد ازدواج کنی از طرف من می تونی،اما شرطم اینه که دیگه هیچ وقت اسمم رو سر زبون نیاری .

با تعجب گفتم:چی؟!

_واضح گفتم باید دقیق فهمیده باشی،تو اگه فرهاد رو انتخاب کنی باید مثل اون باشی بدون خانواده .من از همه چی محرومت می کنم.

من که خشکم زده بود حرف های بابا برایم گنگ و نامفهوم بود .بدون اینکه حرفی بزنم با نگاه بغض گرفته بهش نگاه می کردم.بابا سرفه ی کرد گفت:من قبول کردم تو هم اگه شرطم رو قبول کردی به فرهاد بگو بیاد برا خواستگاریت.

نفسی کشیدم گفتم:بابا شما خوب می دونید که نفسم به نفس شما بسته است .من عاشقتونم ;دوستتون دارم.

romangram.com | @romangram_com