#قهوه_تلخ_پارت_198


با صدای آهسته گفتم:چیز زیادی نمی دونم.

به طرفم اومد گفت:هرچی می دونی بگو.

احساس می کردم قلبم توی دهنمه،زبونم بند اومده بود.دستش را روی میز گذاشت گفت:بگو دخترم می خوام بشنوم.

نگاهش کردم گفتم:آدم خوبیه.

_از چه لحاظ؟

نمی دونستم چی باید بگم.چه جوری با حرف هام بابا رو قانع کنم.مکثی کردم بعد از چند ثانیه گفتم:فرهاد مثل ما نیست.اون از یه تبار دیگه است ;از تبار مهربون ها،دلشکسته ها.درسته که خونواده نداره ولی خوب می دونه با طرف مقابلش چطور برخورد کنه.پسر چشم چرونی نیست.اگه می بینید که من باهاش حرف میزنم یا باهاش رفتم کافه ،اون ازم نخواست خودم دوست داشتم تنها خودم .من اول بهش گفتم که دوستش دارم،اون بازم وقتی فهمید که دوستش دارم با اینکه دوستم داشت گفت(نمی خوام به خاطر من توی روی خونوادن وایستی،چون می دونم به ازدواج منو تو راضی نمی شن)ولی من گفتم:بسپر به من خودم با خونوادم حرف میزنم.

بابا چشم هاش رو درشت کرد با ناراحتی گفت:تو دوستش داری؟

بدون اینکه حرفی بزنم به چشم هاش خیره شدم.با دستش محکم روی میز کوبید گفت:مگه با تو ندارم؟جواب رو بده .

از شدت ترس برق از چشم هام پرید.خودم رو جمع کردم با صدای آروم گفتم:دوستش دارم.

بابا ابروی بالا انداخت گفت:چی تو دوستش داری؟!

گوشه ی لبم را گاز گرفتم ،چشم هام رو بستم بابا با عصبانیت تمام گفت:وای شیرین تو چیکار کردی؟تو به کی دل بستی به کسی می دونستی رسیدنت به اون محاله...

وسط حرفش پریدم :هیچ کاری بابا محال نیست نشد نداره،اونم یه آدم مثل بقیه .

با عصبانیت گفت:شیرین لطفا هیچی نگو دیگه.

به طرف در خونه رفت.از جام بلند شدم آب دهنم رو قورت دادم با صدای بلند گفتم:چرا هیچی نگم؟زندگیمه حق انتخاب دارم.

باباتوجه ی نکرد چند قدمی رفت.با عجله به طرفش رفتم گفتم:بابا من می دونم که با اون خوشبخت می شم می خوامش لطفا شما ناراضی نباشید و رضایت بدین.

romangram.com | @romangram_com