#قهوه_تلخ_پارت_197


نگاهش کردم گفتم:دیدم هوا خوبه به خاطر همین ترجیع دادم بیرون بشینم.

با ناراحتی گفت:نکنه از حرف های مادرت...

وسط حرفش پریدم گفتم:نه نه اصلا از حرف هاش ناراحت نیستم.

لبخندی زد گفت:آفرین به دختر زرنگم،حوصله داری حرف برنیم؟

_بله.

به طرف صندلی چوبی که کنار دیوار بود رفت،روی صندلی نشست گفت:بیا اینجا بشین.

_چشم .

رو به روش نشستم ،دست هام رو مشت کردم از شدت ترس سرم رو پایین کردم.بابا با مهربانی گفت:خب تعریف کن.

نگاهش کردم،با تعجب گفتم:چی بگم؟

_هرچی که گفتی ونگفتی.

دستم را گوشه ی پیشونیم گرفتم گفتم:نمی دونم چی بگم.

بابا از روی صندلی بلند شد.دلشوره ی عجیبی داشتم گوشه چشمی بهش نگاه کردم.کنار پیچک های که دور دیوار پیچ خورده بود رفت.دستش را پشت سرش گذاشت گفت:فرهاد.

ساکت شد و حرفی نگفت.با تعجب گفتم:فرهاد چی؟!

اخمی به طرفم کرد،از شدت ترس سرم رو پایین کردم.

_راجبش چی می دونی؟

romangram.com | @romangram_com