#قهوه_تلخ_پارت_191
مامان با کف دستش گوشه ی صورتش زد وگفت:خدا منو بکشه با این طرز دختر تربیت کردنم.
امیرسام گفت:خدانکنه ،چرا این حرف رو می گید؟
مامان با عصبانیت گفت:این دختره آبروم رو برد با بی فکری هاش.
با صدای بلند گفتم:چه بی فکری.
دستش را بلند کرد توی دهنم زد.بابا از سرجاش بلند شد با عصبانیت گفت:بس کنید .
دستم را جلوی دهنم گرفتم گفتم:من توی سنی هستم که خودم خوب و بدم رو تشخیص میدم نیازی هم نمی بینم که شما بگید چی خوبه چی بد.
مامان با عصبانیت تمام با صدای بلند که مثل صدای رعد وبرق بود گفت:خیلی پررو شدی،هی من کوتاه میام تو بیشتر زبون در میاری.هربار با اون پسره رفتی سرقرار یا رفتی رستوران ،کافه من لال شدم حرفی نزدم ،ولی اینبار کوتاه نمیام.
با ناراحتی گفتم:منم کوتاه نمیام ،چون زندگی خودمه ،اختیار زندگیم رو دارم به هیچ کس هم ربطی نداره.
امیرسام که خشکش بود محو تماشای ما بود نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزند.مامان حسابی از حرف هام عصبانی شده بود گفت:تو از فردا حق نداری پا تو بزاری توی پارک.
با صدای بغض گرفته گفتم:هیچ کس نمی تونه من رو از پارک رفتن منع کنه.
بابا با صدای بلند گفت:همین که مامانت گفت دیگه حق نداری بری پارک.
بدون اینکه حرفی بزنم از خونه رفتم بیرون،با عصبانیت در رو زدم .کنار حوض نشستم تصوریم را توی حوض دیدم با ناراحتی به خودم نگاه کردم.سرم را روی پاهام گذاشتم .چشم هام رو بستم به یاد اولین باری افتادم که دست هام رو توی دست های گرمش گذاشتم .چه آرامشی داشت آرامشی خاص از جنس سکوت.زیر لب گفتم: دست هايت
بيماری سختی بود!
romangram.com | @romangram_com